تبليغاتX
ئاویه ر
امروز در پی نا آرامی ها اخیر داخلی در اکثر شهرهای ایران پس از اعلام  خبر هایی از کانالهای خارج از ایران از چندین روز قبل و اطلاع رسانی برای آغاز تحسن در این شهر تمام خیابانها و معابر نقطه به نقطه مامورین رژیم اسلامی و گارد ویژه لباس شخصی فرا گرفته بود تا حدی که شهر با شهر مردگان تفاوتی نداشت .

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمناک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
 ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
 دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
 دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
 به جانب آنان باز نمی گردم

نوشته شده توسط آبیدر در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 23:24 | لینک ثابت |

زمانی که کودکان به علت نیازهای مادی، فقر، گرسنگی و امرارمعاش خود و خانواده، مجبور به فعالیت در اجتماع می شوند، از محیط کوچک خانه خارج شده وارد محیط بزرگترِ جامعه می شوند؛ یک قدم از هم سن سالان خود عقب مانده اند زیرا بجای داشتن یک دنیای شاد کودکانه جسم کوچک خود را برای فرار از فقر وارد یک دنیای بزرگتر می کنند. در نتیجه این بزرگ مردان کوچک، از جهات گوناگونی چون تقویت و توسعه مهارتهای شناختی پرورش خلاقیت های ذهنی، سلامت و بهداشت روانی ، حل تعارضات و پیشگیری از انحرافات رفتاری در دوره پر تلاطم نوجوانی و به ویژه انتقال ارزشهای حاکم بر جامعه و پرورش رفتارها و فضیلت های اخلاقی و تربیت و تقویت نگرشهای متعالی اجتماعی می بایست مورد توجه فوق العاده قرار گیرند.

اما چه کسی می تواند به این امر مهم جامه عمل بپوشاند؟

چه کسی و با چه قابلیتی می تواند این حق گرفته شده را از کودکان کار به آنها باز گرداند...؟!

چه کسی می تواند با شناخت صحیح ویژگی های زیستی، شناختی، عاطفی، روانی و اجتماعی کودکان و پیش نیازهای اساسی ایشان، موثرترین روش های تربیتی را در شکوفا کردن استعدادها و رشد متعالی شخصیت آنان اتخاذ نماید؟

چه کسی و با چه بینش و بصیرتی می تواند الگوهای راستین و تمام عیار را برای کودکان فراهم نماید؟

چه کسی با کدامین عقیده و بینش و با بهره مندی از چه روشی قادر خواهد بود مهارتهای اجتماعی ، مسئولیت پذیری ، مثبت اندیشی، اعتماد به نفس و احساس خود ارزشمندی را در کودکان کار تقویت کرده و ایشان را در برابر محرکه های آسیب رسان مصون نماید؟

- ارزشهای اخلاقی مانند مسئولیت پذیری، احترام به حقوق دیگران، همکاری،صداقت،شجاعت و مهارتهای ارتباطی باید علاوه بر آموزش برنامه ریزی گردد.

همانطور که می دانیم این ارزشها و رفتارهای منطبق با آن در انسان ذاتی نیست، بلکه در طی رشد حاصل می شود. حال که این بچه ها از حق مدرسه و تعلیم و تربیت و.. محرومند، باید این حق نداشته را به آنها برگرداند.

- لازمه پرورش اخلاقی کودکان این است که آنان را در درک اینگونه مفاهیم و چگونگی تطبیق دادن آنها با موفقیت های زندگی آشنا سازیم.

- به کار بردن کلمه های صحیح عاملی مهم است. استفاده صحیح و بجا از کلمات نتایجی موثر بر روح و جسم می گذارد( زندگی ما را افکارمان می سازند).

- کلمات و پیامهایی که بیانگر ارزشهای اخلاقی مورد نظر است باید همه جا جلوی چشم کودکان باشد.

جامعه می تواند با انسانهایی که خواندن و نوشتن را بدرستی نمی دانند کنار آید. خطر اصلی، وجود انسانهایی تنگ نظر، متعصب و خود محور است که جامعه را ازهم خواهد پاشید.

با توجه به همه ی این گفته ها و تمام چیزهای که با چشم دیده وبا گوش خود شنیده ایم باید دست به دست هم داده و شاه کلید مناسبی برای حل این معضل اجتماعی بیابیم تا شاید بتوانیم سهم کوچکی در حل  این معضل  داشته باشیم . امید است روزی رسد که دیگر کودک کاری نباشد.

نوشته شده توسط آبیدر در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:35 | لینک ثابت |

بیانیه کمونیستی پیرامون ناآرامی‌های سیاسیِ پس از انتخابات

دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری در ایران به‌یک جنگ قدرت تمام‌عیار بین فراکسیون‌های متخاصم بورژوازی اسلامی تبدیل شده است. موضوع این جدال نیز چیزی کم‌تر از تعیین تکلیف استراتژیک نظام جمهوری اسلامی نیست. در دو سوی این جدال دو افق متفاوت از آینده‌ی نظام جمهوری اسلامی در مقابل یکدیگر قرار گرفته‌اند. در یک‌سو «چاوزیسمِ» دروغین و امام زمانی؛ و در طرف مقابل آن، افق یک جمهوری فقاهتیِ فاسد و سرکوب‌گر و اشرافی. همه‌ی ظرفیت ارتجاعی جمهوری اسلامی اکنون در قالب دو صف تفکیک شده از یکدیگر، در مقابل هم قرار گرفته و در غیاب صف نیرومند کارگران و جنبش‌های اجتماعی پیش‌رو و ترقی‌خواه، با سرعتی هرچه تمام‌تر جامعه را به‌سوی پرتگاهی ـ‌چه‌بسا‌ـ سیاه‌تر از تمام سی سال گذشته سوق می‌دهد. این تحولی است‌که جنبش ما را هم در معرض مخاطراتی جدی و هم ـ‌احتمالاً‌ـ در مقابل شانس‌هایی غیرمنتظره قرار می‌دهد. همه‌ی این اتفاقات در شرایطی واقع می‌شوند که جنبش نوپای طبقه‌کارگر ایران هنوز از تشکل‌های نیرومند توده‌ای و حزبی خود برخوردار نیست و در دوران آغازین و گشایش آرایش تشکیلاتی خویش قرار دارد.

هیچ‌یک از دو سوی نبردی‌که بین جناح‌های حکومتی به‌راه افتاده است، حتی ذره‌ای از  آزادی‌خواهی و عدالت برخوردار نیست. هدف آشکار «چاوزیسمِ» امام زمانیِ احمدی نژاد (به‌همراهیِ سپاه پاسداران و بسیج) ایجاد نظامی متکی برشبکه‌ای از صدقه بگیران است‌که با آمیزش رؤیاهای عظمت‌طلبانه و ارتجاعی‌ـ‌شووینیستی و اسلامی ـ‌زیر پرچم دروغین عدالت‌خواهی‌ـ در صدد تداوم و تضمین حیات جمهوری ولایتی است. بدون چنین بیان ایدئولوژیکی، این «چاوزیسم» دروغین قادر نخواهد بود در مقابل جنبش روزافزون طبقه‌کارگر برای یک زندگی انسانی، به‌دفاع از منافع سرمایه برخیزد و با درهم کوبیدن هرگونه تلاش کارگران در راه ایجاد تشکل‌های مستقل طبقاتی خود، چهارچوب‌های انباشت سرمایه را حفظ کند. برای «چاوزیسم» اسلامی شعار برابری در مقابل قانون و قطع دست ایادی «اشرافیت دولتی» از بیت‌المال، چیزی جز بازسازی دولت بورژوازی بر بستر ایدئولوژیک اسلامی نیست. این «برابری در مقابل قانون»، برابری در بی‌حقوقی همه‌ی آحاد جامعه است؛ برابری شهروندان خلع اختیار شده در مقابل دولتی مقتدر و ولایت محور است؛ امتزاج ملت و امت اسلامی است. امت اسلامی دیگر امتی جهانی نیست، امتی ایرانی است. از همین‌رو نیز «چاوزیسم» اسلامی در عین داعیه اسلامی بودن، عظمت‌طلبیِ ایرانی را بر پرچم خود حک کرده است. این جریانی است‌که ظرفیت هیچ‌گونه پذیرش بیان اراده طبقات و گروه‌های اجتماعی پیش‌رو را ندارد. این جریانی است سراپا ارتجاعی. قربانی‌کردن بخشی از بوروکراسی فاسد دولتی در جناح مقابل، بهایی است که برای مشروعیت بخشیدن به‌این استراتژی باید پرداخت شود؛ و این هراسی است‌که امروز همه‌ی کاربه‌دستان شکست‌خورده‌ی جناح‌های رقیب را در اتحادی وسیع به‌میدان کشیده است.

در طرف مقابلِ این جدال نیز نیرویی به‌غایت ارتجاعی صف کشیده است. آن‌ها که امروز «موج سبز» به‌راه انداخته‌اند، بیش از دو دهه کاربه‌دستان مطلق‌العنان رژیم بوده‌اند؛ و بزرگ‌ترین جنایات رژیم برعلیه آزادی‌خواهان، کمونیست‌ها، کارگران، دانش‌جویان، روشن‌فکران، اقلیت‌های ملی و مذهبی و سرانجام زنان، در دوران حاکمیت همین‌ها انجام گرفته است. آن‌ها بنیان‌گذاران دستگاه سرکوب جهنمی رژیم اسلامی بوده‌اند، همان دستگاهی‌که امروز تحت‌کنترل رقبای‌شان قرار گرفته و برعلیه خود آن‌ها ـ‌نیز‌ـ به‌کار می‌رود. اما این تمام کار نیست. کسانی‌که امروز در رأس اعتراض به‌جناح حاکم قرار گرفته‌اند، نه تنها خود با ایجاد شبکه‌های مافیایی بیش‌ترین استفاده‌ها را از قدرت دولتی برای تقسیم سرمایه‌های کشور در میان خاندان خود داشته‌اند، بلکه هم‌چنین در بیش از بیست سال حاکمیت خویش به‌طور مداوم فقر و فلاکت بیش‌تر را بر اکثریت بزرگ مردم زحمت‌کش تحمیل کرده و توده‌ی هرچه وسیع‌تری از کارگران را به‌زندگی زیر خط فقر واداشته‌اند. آن‌ها چه در زمان جنگ، چه در زمان بازسازی و چه در زمان اصلاحات، حتی یک لحظه از اختصاص ثروت‌های افسانه‌ای به‌خود و درعین‌حال محروم کردن کارگران و زحمت‌کشان از حداقلی از معیارهای یک زندگی شرافتمندانه خودداری نکرده‌اند. دغدغه‌ی آشکار همه‌ی این مدعیان دروغینِ رفاه و سعادت مردمْ چیزی غیر از آن نبود که منافع سرمایه‌داران به‌زعم آنان به‌اندازه‌ی کافی تأمین نمی‌شد و نمی‌شود. از شیخ مضحک اصلاحات تا سردار تشخیص مصلحت و سید سبز پوش و همه‌ی مشاوران و قلم به‌دستان آن‌ها، نه تنها در گذشته بلکه هم‌چنین در جریان مبارزات انتخاباتی نیز کوچک‌ترین اشاره‌ای به‌این‌که بر سر میلیون‌ها کارگر چه می‌آید و چه خواهد آمد، نداشتند. آن‌ها که برسر هر درصدی از تورم، آمارِ دولتی را به‌چالش می‌کشیدند، کوچک‌ترین اشاره‌ای به‌این حقیقت نداشتند که سه ماه قبل از آن و هنگام اعلام حداقل دستمزدها کوچک‌ترین اعتراصی نه به‌میزان تورم اعلام شده داشتند و نه به‌دستمزدی‌که رسماً یک سوم خط فقر اعلام شده را تشکیل می‌داد. آن‌ها که امروز صحبت از حق پایمال شده‌ی خود می‌کنند، این حق را تنها برای آن می‌خواهند که به‌اتکاءِ آن بازهم بدون هیچ‌گونه مانعی حق میلیون‌ها کارگر و زحمت‌کش را زیرپا له کنند. «نه به‌احمدی نژاد» اسم رمز این جریان برای پوشاندن اهداف واقعی طبقاتی خویش است.

جنبشی‌که برای ابطال انتخابات به‌راه افتاده است، جنبش محروم کردن میلیون‌ها انسان به‌شکلی دیگر است. صدای حق‌طلبی و عدالت‌خواهی کارگران، صدای برابری‌طلبانه زنان، صدای آزادی‌خواهانه‌ی دانش‌جویان، صدای ضدستمگری اقلیت‌های ملی و مذهبی در این جنبش ارتجاعی جائی ندارد و نخواهد یافت. برعکس، این جنبشی است برای سرکوب همین صداها به‌گونه‌ای دیگر، به‌روشی «مردم فریب‌تر» و «دمکراتیک‌تر». این جنبش مخملیِ بخشی از بورژوازی اسلامی برای به‌قدرت رسیدن است. جنبشی‌که درصورت پیروزی در آینده نیز وضعیت سیاه کنونی را برای اکثریت محرومان جامعه تداوم خواهد داد. کم‌ترین تردید در نتایج خانمان‌برانداز این جنبش، کم‌ترین توهم به‌سرنوشت این حرکت، زمینه را برای تکرار فاجعه‌ای آماده خواهد کرد که سی سال پیش و در مبارزه با سلطه‌ استبدادی رژیم شاهنشاهی به‌وقوع پیوست. آن زمان نیز «منافع عمومی جنبش ضددیکتاتوری» بهانه‌ی همراهی توده‌های وسیع مردم آزادی‌خواه، روشن‌فکران چپ و ضداستبداد با جنبشی ارتجاعی گردید. «همه با هم» انقلاب 57 به‌برقراری نظامی منجر شد که سی سال است برگُرده‌ی اکثریت قاطع مردم ایران سنگینی می‌کند. نباید اجازه داد این فاجعه تکرار شود.

 

کارگران، مردم زحمت‌کش و آزادی‌خواه

آن‌چه در جدال بین جناح‌های متخاصم حکومتی برای ما اهمیت تعیین‌کننده دارد، نه پیش‌روی این یا آن جناح و نه امتیازهای ناچیزی است‌که سران دو طرف در ازای حمایت توده‌های وسیع برای آن‌ها در نظر گرفته‌اند. تا همین امروز نیز هیچ‌یک از دو طرف جدال حکومتی کم‌ترین وقعی به‌خواسته‌های میلیون‌ها مردم زحمت‌کش نگذاشته‌اند؛ و از این پس نیز چنین خواهد بود. می‌توان انگیزه‌ همه‌ی آنانی را درک کرد که برای گسترش آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و متزلزل کردن بنیان‌های سرکوب و اختناق راه شرکت در این تظاهرات و آکسیون‌ها را برمی‌گزینند. اما بلافاصله باید تأکید کرد که در شرایط فقدان تشکل‌های مستقل و نیرومند توده‌ای چنین دست‌آوردهایی ـ‌حتی به‌فرض تحقق‌ـ تنها دست‌آوردهایی کوتاه و موقت خواهند بود. سهم مردم به‌میدان آمده در این جنبش‌ها تنها محدود به‌ریزه‌های باقی‌مانده‌ای خواهد بود که صدقه‌ای بیش نیستند و در اولین فرصت باز پس‌گرفته خواهند شد. فراکسیون‌های ارتجاع بورژوایی تا به‌امروز حتی به‌خود زحمت وانمود کردن آن را نداده‌اند که دستمزد کارگران را افزایش خواهند داد، که بهداشت و بیمه اجتماعی همگانی را تأمین خواهند کرد، که آموزش رایگان تا سطح عالی را در اختیار فرزندان همه‌ی زحمت‌کشان قرار خواهند داد، که حق کارگران و زنان و دانش‌جویان برای متشکل شدن را به‌رسمیت خواهند شناخت، که برابری حقوقی و سیاسی زن و مرد را تأمین خواهند کرد، که دین و دولت را از یکدیگر جدا خواهند کرد، که به‌رفع ستم ملی و مذهبی خواهند پرداخت و خلاصه‌ این‌که حتی یکی از خواسته‌های پایه‌ای مردم کارکن را نیز برآورده خواهند کرد. تعجبی هم نیست. این قانون مبارزه‌ی طبقاتی است. تنها کسانی در این مبارزه سهم بیش‌تری به‌دست خواهند آورد که از نیروی متشکل و قابل تشخیص برخوردار باشند. تا زمانی‌که چنین نیست، توده مردم به‌سیاهی لشگر جنبش‌های طبقات حاکم تبدیل خواهند شد و سهم آن‌ها در مبارزه‌ی طبقاتی فقط قربانی شدن به‌پای منافع صاحبان قدرت و سرمایه است و بس. دوران انقلاب همگانی در ایران سی سال قبل و با تجربه خون‌بار جمهوری اسلامی برای همیشه به‌پایان رسیده است.

درچنین شرایطی نمی‌توان و نباید به‌صف جنبشی پیوست‌که از بنیان در تناقض با خواسته‌های برابری‌طلبانه و آزادی‌خواهانه توده‌ی مردم کارکن و زحمت‌کش قرار دارد.  کسانی‌که شرکت در مبارزه با «تقلب و کودتای انتخاباتی» را در بوق می‌دمند، در حال تقویت مشروعیت شارلاتان‌ها و کلاهبردارهای طرف مقابل هستند که در صدور حکم اعدام کارگران و کمونیست‌ها و آزادی‌خواهان دست‌کم پرونده‌ای به‌همان سیاهی جناح حاکم امروزی ـ‌اگر نه سیاه‌تر‌ـ دارند. کسانی‌که شرکت در تظاهرات مخملیون سبز را شرط عقب راندن ارتجاع قلمداد می‌کنند، این واقعیت را از دیده مردم پنهان می‌کنند که سبزهای اسلامی خود بخشی از همان ارتجاع هستند. کسانی‌که در توهم «رادیکالیزه کردن جنبشْ» جوانان پرشور را به‌شرکت در تظاهراتِ اعتراضِ به‌انتخابات فرامی‌خوانند، این را از دید مردم پنهان می‌کنند که رادیکالیزه شدن یک جنبش ارتجاعی تنها به‌یک ارتجاع رادیکال‌تر ختم خواهد شد. و سرانجام کسانی‌که جنبش اعتراض به‌انتخابات را معادل همان جنبش توده‌های تحت ستم قلمداد می کنند، در بهترین حالت ساده‌لوحانی بیش نیستند که آب به‌آسیاب یک جنبش ارتجاعی می‌ریزند. جنبش مسخره‌ی ابطال انتخابات، انتخاباتی‌که از اساس بر محرومیت جامعه از مشارکت سیاسی در سرنوشت خود بنا شده است، حتی ارزش ریخته شدن یک قطره خون را ندارد. ارتجاع حاکم تا به‌امروز به‌اندازه‌ی کافی فرصت به‌قتل رساندن آزادی‌خواهان و کمونیست‌ها را داشته است. نباید به‌بخشی از آن اجازه داد که یک بار دیگر همین جوانان را به‌گوشت دم توپ اهداف خود تبدیل کند و برای سلاخی کردن در مقابل بخش دیگر ارتجاع قرار دهد.

جنبشی را که تماماً تحت سیطره هژمونی جریانات ارتجاعی قرار دارد، نمی‌توان با چند شعار و پرچم به‌سمت دفاع از آرمان‌های انقلابی هدایت کرد. این توهمی بیش نیست. یک جنبش انقلابی نه در درون جنبش ارتجاعی، بلکه در تقابل هژمونیک با آن شکل خواهد گرفت. مسأله شرکت در این جنبش ارتجاعی نیست، مسأله نشان دادن ماهیت آن به‌توده‌های متوهم است، مسأله اساساً‌ شکل دادن به‌جنبشی دیگر است. این جنبشِ دیگر را باید در اعتراض به‌ماشین کشتار و سرکوب جهنمی کلیت نظام، برای درهم شکستن تبعیض آشکار جنسی و مذهبی و برای غلبه بر نظامی صورت داد که بر پایه‌های فلاکت میلیون‌ها کارگر و زحمت‌کش مزدبگیر و تحمیل زندگی زیر خط فقر به‌آن‌ها بنا شده است.

کارگران،

برای شکل دادن به‌این جنبش متفاوت، آن‌چه ما به‌آن نیاز داریم، بیش از هرچیز شناخت و استفاده از فرصت‌هایی است‌که در جدال بین جناح‌های متخاصم قدرت برای پیش‌روی جنبش کارگری به‌وجود می‌آیند. آن‌چه برای جنبش کارگری و برای کلیت جامعه شاخصِ پیش‌رفت به‌سوی یک زندگی بهتر بشمار می‌آید، نه عقب‌نشینی‌ها و یا پیش‌رفت‌های احتمالی این یا آن جناح، بلکه دست‌آوردهای استراتژیکی است که خود ما بدان دست می‌یابیم. هر درجه از گشایش فضای سیاسی در پرتو جدال کنونی بین جناح‌ها تنها لحظه‌ای موقت و فرجه‌ای کوتاه برای جامعه به‌طورکلی و برای جنبش کارگری به‌طور ویژه است. مهم‌ترین امر جنبش ما باید استفاده‌ی هوشیارانه از این فرجه‌ها و فرصت‌های به‌دست آمده باشد. هرچه این نابسامانی دستگاه سرکوب تداوم یابد، به‌همان نسبت امکان پیش‌روی در سایه این جدال برای ما نیز می‌تواند بیش‌تر فراهم شود. از هرفرصت باید استفاده کرد و گردان‌های توده‌ای طبقه را در محل کار ساخت. بگذار صد، هزار و هزاران سندیکا و تشکل کارگری شکل بگیرد، آن‌گاه خواهیم دید که چگونه همین کسانی‌که امروز چنین متکبرانه به‌خواسته‌ها و آرزوهای میلیون‌ها کارگر بی‌اعتنایی می‌کنند، برای جلب حمایت کارگران به‌پابوس آن‌ها نیز خواهند آمد. هیچ درجه‌ای از امتیازهای جزئی امروز، هیچ درجه‌ای از ریزه‌های باقی‌مانده از این جدالِ جناح‌های قدرت جای یک سندیکای تازه، جای یک کمیته‌ی کارگری، جای یک شبکه تبادل نظر و مشورتی کارگران، جای یک هسته کمونیستی کارگران، جای یک شورای محله، جای یک کمیته‌ی کارخانه را نمی‌گیرد. این‌ها ابزارهای ابراز وجود اجتماعی کارگران و دخالت آنان در حیات جامعه اند. دریافت این امر چندان دشوار نیست‌که طبقه‌ی ما و جنبش ما در سطح دیگری از آرایش قوای خود قرار دارد. آن‌ها مشغول جنگ‌های نهایی با یکدیگرند، طبقه‌ی ما و جنبش ما هنوز در مرحله‌ی گشایش و آرایش اولیه قوای خود قرار دارد. فرصت به‌دست آمده از این جدال‌ها را باید برای گسترش این آرایش طبقاتی و تحکیم موقعیت جنبش ما در جدال‌های سرنوشت ساز طبقاتی آتی مورد استفاده قرار داد. می‌توان و باید در کوتاه‌ترین فرصت ارکان خود سازمان‌یابی طبقاتی را ایجاد کرد و برای وارد شدن به‌مصاف‌های غیرقابل پیش‌بینی آینده آماده شد. آرایش دادن به‌صفوف خود، وظیفه‌ی اصلی و حیاتی امروز ماست. در این امر تعلل نکنیم.

آذر ادیبی، مجید ارژنگ، شهرام بجفی، فریدون توکل، محسن خوش بین، بهمن شفیق، وحید صمدی، سارا طاهری، پویان فرد، عباس فرد، سیاوش محمودی

28 خرداد 1388

18 ژوئن 2009

 

نوشته شده توسط آبیدر در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 13:29 | لینک ثابت |

دوستان کارگر

آنچه امروز شاهد آنيم، توهين به شعور مردم و ناديده گرفتن آراي آنان و زير پا گذاشتن اصول قانون اساسي توسط دولت است. وظيفه ي ماست که به اين جنبش مردمي بپيونديم. ما کارگران ايران خودرو روز پنجشنبه 28/3/88 در هر سه شيفت کاري به مدت نيم ساعت، با دست کشيدن از کار اعتراض خود را نسبت به سرکوب دانشجويان، کارگران، زنان و قانون اساسي اظهار کرده و با جنبش مردمي ايران اعلام همبستگي مي کنيم.

شيفت صبح و عصر از ساعت 10 الي 30/10

شيفت شب از ساعت 3 الي 30/3 نيمه شب

زحمتکشان ايران خودرو 26/3/88

کارگران فلزکار مکانيک ضمن حمايت از اعتصاب زحمتکشان ايران خودرو، با جنبش مردمي ايران اعلام همبستگي ميکند.

27/3/88

 

نوشته شده توسط آبیدر در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 13:28 | لینک ثابت |
مردم ایران خود شاهد برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در ایران بوده اند. در مناظره‌های به عمل آمدۀ کاندیداهای ریاست جمهوری اسلامی ایران، از وضعیت فلاکت ‌بار کارگران، عدم پرداخت حقوق ماهانه، قراردادهای سفید امضا، عدم آزادی تشکل، ضرب و شتم کارگران، صدور احکام قرون وسطائی شلاق، زندان و کشتار کارگران و فعالین کارگری، سرکوب مراسم‌های اول ماه مه و ... صحبتی نشد.

واقعیت این است که کاندیداهای ریاست جمهوری اسلامی ایران، هر کدام به نحوی از انحا در بوجود آمدن وضعیت فلاکت باری که طبقه کارگر ایران و اكثریت عظیم جامعه با آن روبرو هستند، نقش ایفا کرده‌اند و درست به همین خاطر است که در میان صدها نفری که برای ریاست جمهوری ثبت نام کرده بودند، تنها این چهار نفر دست چین ‌شدند.

در پروسه انتخابات تمام امکانات سرمایه‌داران ، لیبرالهای خودی و غیر خودی و رسانه‌های بورژوازی جهانی نظیر رادیو وتلویزیون  بی بی سی و صدای آمریکا به کار افتادند تا مردم را قانع کنند که انتخابات میدانی برای تغییر است. آنها به اشکال گوناگون تلاش کردند تا مردم را قانع کنند که رای‌شان ارزش و قدرت دارد . بعد از انتخابات معلوم شد تمام آن تبلیغات پوچ بوده است.

رای‌دهندگان پی بردند که از رای‌شان سو استفاده شده است. حالا برای اعتراض به این سوء استفاده‌ها، در صفوف صدها هزار نفره به اعتراض می پردازند . گرچه مردم می‌بایست با تحریم انتخابات ازحقوق خود دفاع میکردند، اما به هر حال این آرا ریخته شده و مورد سوء استفاده عوامل نظام  قرار گرفت . و حالا اعتراض به این سو استفاده‌ها حق مردم است. ما ضمن محکوم کردن  حمله به معترضین یادآوری میکنیم که این اعتراضات باید از زیر رهبری موسوی‌ها، خاتمی‌ها و کروبی‌ها و  همۀ عوامل و گماشتگان نظم سرمایه بیرون کشیده شود. این اعتراضات باید به بخشی از حق خواهی کارگران و مردم زحمتکش بر ضد نظام سرمایه داری تبدیل شود.

طبقه کارگر ایران سالهاست که برای احقاق پایه‌ایی ترین حقوق خود مبارزه کرده و میکند و طی مبارزات خویش، مورد حملات سهمگین محافظین سرمایه قرار می گیرد. در دهه‌ 60 همراه با سرکوب ، زندانی کردن و اعدام صد ها و هزاران فعال جنبش های اجتماعی ، به ویژه جنبش کارگری ،  سخنران مراسم اول ماه مه  در شهر سنندج را نیز با نام جمال چراغ ویسی  اعدام کردند. در دوران به اصطلاح "اصلاحات سیاسی" ، فعالین کارگری شهر سقز به جرم شرکت در مراسم اول ماه مه دستگیر و زندانی ‌شدند، نویسندگان آزاد اندیش و عدالت خواه را قلم به مزد معرفی کردند و طی قتلهای زنجیره‌ای تعدادی از آنها را به قتل رساندند

در چند سال اخیر نیز شاهد به رگبار بستن کارگران خاتون آباد، زندانی کردن و بریدن زبان منصور اسانلو رئیس هیئت مدیره سندیکای واحد، زندانی کردن محمود صالحی و محروم کردن وی از دارو و درمان موثر،  شلاق فعالین کارگری به جرم شرکت در مراسم اول ماه مه و دستگیری و زندان ده‌ها نفر در مراسم اول ماه مه امسال و ده‌ها مورد دیگر بودیم.

 اعتراضات دانشجویی را سرکوب و به وحشیانه‌ترین شکلی به خوابگاه های دانشجویان حمله ور ‌شدند و آنان را مورد ضرب و شتم قرار دادند . جنبش زنان و فعالین این جنبش را نیز که از خواست ها و حقوق برابری طلبانه و انسانی خویش دفاع می کردند از تهاجم وحشیانۀ خویش بی نصیب نگذاشتند  و  دستگیر و زندانی ‌کردند. به حقوق حقه معلمان و پرستاران تعرض کردند و آنان را اخراج و زندانی کردند .

اکنون محافظین سرمایه دچار بحران شدیدی شده‌ و به افشاگری همدیگر پرداخته‌اند. طبقه کارگر و مردم شریف و آزادیخواه ایران باید این نوع فریب‌ کاریهای محافظین سرمایه را افشا نمایند. بورژوازی با هر رنگ و لعابی و به هر شکلی نمی‌تواند و نمی‌خواهد ، خواست و مطالبات برحق طبقه کارگر و مردم رنجدیده ایران را تامین کند. تلاش مذبوحانه این طبقه و نمایندگان سیاسی آن ، در بهترین حالت ذخیره نیرویی است که بتوانند توسط آن بقاء خود را حفظ نمایند، طبقه کارگر و مردم آزادیخواه ایران نباید به چنین نیروئی اعتماد کند .

 

کارگران، مردم شریف و آزادیخواه!

مشکل اصلی کارگران و توده های تحت ستم همانا استثمار ، بی‌کاری و بی حقوقی گسترده و میلیونی ،  تورم و گرانی سرسام آور، فقدان  آزادی‌های پایه‌ایی مثل  حق ایجاد تشکل و برخورداری از حق اعتصاب ، حق آزادی بیان و سایر حقوق و آزادی‌های مدنی با اتکاء به نیروی طبقه کارگر، به عنوان اصلی ترین و قدرتمند ترین نیروی محرکه جامعه می باشد.

کارگران و مردم دلاور و عدالت طلب ایران و سراسر جهان می توانند و شایسته است تا در اعتراضات گسترده و آزادی خواهانۀ خود  خواستار شناسائی ، دستگیری و محاکمۀ آمران و عاملین سرکوب و کشتارهای اخیر مردم و آزادی کلیه دستگیر شدگان اعتراضات کارگری و مردمی روزهای  اخیر و لغو احکام صادره علیه کارگران و فعالین کارگری، فعالین جنبش دانشجوئی و زنان شوند.

نظام سرمایه‌داری ، نظام توحش و  سرکوب و استثمار ، نظام فساد ، نظام فقر و فحشا و محرومیت است . بیائید با هم خواهان برچیده شدن نظام سرمایه‌داری شویم.

 کمیته ی هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری

۲۸/۳/۱۳۸۸

www.komitteyehamahangi.com

www.komitteyehamahangi.blogfa.com

komite.hamahangi@gmail.com

نوشته شده توسط آبیدر در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 13:25 | لینک ثابت |
امروز بعد از گذشت ۳ سال روزهای پر فراز و نشیب سندیکای کارگران شرکت واحد توبوسرانی تهران و حومه شاهد آن هستیم که علیرغم همه سختی ها این سندیکا هنوز برای رهایی کارگران از شرایط سخت و بحرانی زندگی روز مره کارگران روز به روز بر تداوم و پافشاری مبارزاتی خود افزوده می کنند .

ما هم به نوبه خود این روز را به جامعه کارگری تبریک می گوییم

نوشته شده توسط آبیدر در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 13:31 | لینک ثابت |

قريب به چند سالي هستش دولت به اسم محروميت زدايي شهرها و استان هايي مرزي وام هايي رو در اختيار افراد براي شروع بكار نمودن كارگاههاي صنعتي و كارخانه هاي مواد خوراكي در اختيار اين افراد قرار مي دهد و به تضمين خريد دولت و فروش آن به كشورهايي همسايه وشهرهايي ديگر اميد روزهاي خوبي را به شخص مي دهد در حال حاضر در شهرستان سنندج شهرك صنعتي اين شهر داراي 3 جايگاه اختصاصي براي خود مي باشد اما اگر جمع بندي كلي را در نظر بگيريم از اين 3 مجموعه نصف حتي يك شهرك صنعتي فعال نمي باشد و هر كدام از اين كارگاهها با شروع استارت كارگاهها و كارخانه هايشان و فروش نرقتن اجناس خود در معرض ورشكستگي و تعطيلي رفته اند و صدها كارگراين شهر  را در شهر هاي ديگرآواره كرده اند . نقش پيمانكار هم در اين وسط با تعطيلي كارخانه شروع كردن بكار جديد و تعطيل كردن كارگاه خود تا زماني كه بانك مكان را به حراج بگذارد . در حال حاضر قريب به 90 درصد سرمايه داران و مديران كارگاهها و كارخانه هاي اين شهر غير بومي  و بواسطه روابطي كه با نهادهاي حكومتي دارند به كار خود ادامه ميدهند ، و آنها هم هر وقت دلشان بخواهد كارگاهها را رو به تعطيلي ميبرد تا به اهداف و سودجويي هاي خود در اين ميان بي نصيب نمانند و در اين حال ميبينيم كارگري با چند نفر عائله و مستاجري بايد شهر به شهر براي كار كه اغلب كارهابي ساختماني و كارهايي دشوار هست را بپذيرند تا خانواده رنج پدر را براي نان تحمل كند . با شروع فصل سرما و كمتر شدن كار و گران شدن كالا و سوخت كارخانه ها با كمتر كردن تعداد كارگر ها ي خود و بيشتر كار كشيدن از تعداد كارگر باقيمانده براي پيشبرد كار خود و رسيدن به اهدف و سود خود مي نمايند . خبرهاي  هم جديدا شنيده مي شود دولت به قطع كردن يارانه اي كه تا الان پرداخت ميكرد و هزينه هاي چند برابري كه در آينده نچندان دوري گريبانگير مردم مي شود زمينه سازي مي كند تا هرچه بيشتر مردم را زير اقساط و وام هاي كلان خود و تعدا اجاره نشين ها ، مجرد ها ، زندانيان جرايم چكي ،و كودكان خيابان و كار و زنان خياباني را دوباره با شروع شدن دور جديد نابساماني هاي اقتصادي  اين نامعادلات چرخ زندگي مردم را بر بستر فروپاشي كانون زندگي خانوادگي رقم ميزند .

نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 0:5 | لینک ثابت |

باز هم یک سال دگر آمد و این ضرب المثل ایرانیها ( باز همان آش و همان کاسه صدق میکند) روز جهانی کودک در حالی فرا میرسد که  کودکان زیادی در خیابانها و در کارگاههای  کوره پزی و امثال مختلف در شریان بازار علیرغم میل خود برای بدست آوردن حداقل دستمزدی که شب خود را روز نمایند به این کارهای سخت تن می دهند . با افزایش روز به روز جمعیت افزایش چند برابری فقر و مشکلات اقتصادی در سراسر ایران به معضلی بزرگ تبدیل شده است  . پدیده کودکان خیابانی در صورت عدم پیشگیری  و مهار آن تبدیل به یک معضل اجتماعی شده است که هم اینک گریبانگیر بیشتر شهر ها و خانواده های ما شده است . ما شاهد رها شدن کودکان بدلیل فقر بیش از حد خانواده ها و از طریق این کانال کودکان مورد سوء استفاده های جنسی و کاری می شوند و بیشتر اینها در مرور زمان دچار انواع بیماری های خاص شده .... کودکان خیابانی به چهار دسته مختلف تقسیم می شوند كودكان مهاجر، كودكانى كه در خانواده هاى پرتنش زندگى مى كنند و يا كودكان طلاق، كودكان خانواده هاى فقير و كودكان بى سرپرست» که همه اینها ناشی از از رشد بی رویه جمعیت . گسترش فقر و شکاف طبقاتی همه و همها باعث این می شود یک کودک خیابانی  از رنج گرسنگی به یک کودک کار تبدیل شود و تمام آسایش های کودکانه اش و کلاس درسی که همیشه حسرت آن را در سر داشته به رویایی که هرگز تحقق نیافته در سر می پروراند ؟ کودکی که حتی از کوچکترین ارزشهای خود کلاس درس و بیمه برخوردار نیست را چه آینده ای را می توان برای او پیش بینی کرد ؟ وضعيت فلاكت باركودكان ايران، يك قصه پُر درد وغصه ایست كه سال‌هاست، دل وجان دوستداران و تلاش‏ گران احقاق حقوق كودكان را مى‌لرزاند. زمانی که کارگران کارخانه ای برای همیشه از کار بیکار میگردند . زمانی که پدر خانواده آسیب جسمی میبیند و قادر به اداره زندگی نمی باشد کودک از روی اجبار وارد بازار نا جوانمردانه سرمایه داران و در این منجلاب کثیف پرورش می یابد . آیا آقایانی که در پشت تریبون ها حرف از کودکان و فقر اجتماع میزنند تا به حال این فکر را در ذهن خود پرورش داده اند که کودک نیاز به کلاس درس . سقف خانه . بیمه . خانواده سالم .و تفریحات سالم را دارد مگر همه و همه اینها بر این واقف نیستند که  قانون كار مبنى بر ممنوعيت كار كودكان و افراد كمتر از ۱۵ و ۱۸ سال، یا جهت ايجاد شغل مناسب براى كودكان كار خيابان تلاشی حاصل نمایند و تا به امروز شاهد گزافه گویی های آقایان و سفسطه گر هایی بودیم و هستیم که رفاه خود را ؟؟ با جان انسانها خرید و فروش می نمایند ... برای نجات و رهایی از فقر و ریشه کن کردن ظلم در جامعه و بر هم چیدن نظام سرمایه داری و دیکتاتوری خصم گین آقایان است برای تحقق این چنین کاری، بیش از پیش به حقوق کودکان و رهایی آنان از چنگال سرمایه بیند یشیم و هیچگاه اول قربانیان  سرمایه داری یعنی کودکان رااز یاد نبریم

پا نوشت ها :

۱- کودکان کار به کودکانی اطلاق می گردد که به دلیل نابسامانی های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی وغیره از آموزش، بهداشت، امنیت، تغذیه، بازی وبرابری در برخورداری ازنیازهای سنی خود نسبت به فرزندان طبقات دارا وبی نیاز و دیگر حقوق واقعی خود محروم مانده و ناگزیر به کاردر کارگاهها، خیابانها، منازل( کارخانگی )، بنادر، کوره پزخانه ها، مزارع، ترمینالها، پای دار قالی در زیر زمین های نموروحمل کالای قاچاق در مناطق مرزی وغیره به کار مشغول می گردند. در تهران آنچه بیش ازهمه در کوچه پس کوچه های بازارمولوی، میدان ارک ومیادین وترمینالها، سرگذرگاهها، خرطومی جاده ها ونقاط دیگر پیدا می شود؛ کودکان واکسی، کودکان قند شکن، کودکان فال فروش، کودکان زباله گرد،آدامس فروش، سیگار فروش، نمک فروش، مواد فروش، فروش مشروب، بادکنک فروش، پلاستیک جمع کن، چرخی بازاروباربر، کرکره روغن زن مغازه ها، گل فروش سرچهارراه هها شده اند

 

 

نوشته شده توسط آبیدر در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 11:38 | لینک ثابت |

ساعت 7 صبح ميدان آزادي (ميدان اقبال ) سنندج جمعي دور هم نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند نزديك تر شدم ببينم چه خبر شده ، هر كدام از چيزي حرف ميزدند وپژمردگي از سر و صورت آنان همانند درخت پاييزي نمايان بود . متظر سرويس محل كار مانده بودم و گوش به حرفهاي آنان و از اينكه روزي چند ساعت اينجا براي پيدا شدن كار ( ساختمان ، هر كار ديگري ) كه دستمزدي را در پي داشته باشد تا روز خود را شب و بر روي سفر خانه خود آن شب را به صبح برسانند ، از روزهاي تكراري و شب هاي ياس و نوميدي كه سپيدي موي سر و چروك دستها و صورت را در پيري زود رس در صورت آنان به راحتي مي توانستم مشاهده كنم ، نفري از آنان ميگفت روز گذشته بر روي يك كار ساختماني كار مي كرده است كه وقت نهار پيمانكار سر رسيده و حتي براي خوردن نهار از آنان شكايت و گلايه كرده كه كارگر حق استزاحت را در تمام روز ندارد ، يكي دگر ميگفت مزد كارمان در حدي نيست كه حتي پسر بچه ام را سالي يك بار بيرون ببرم ، و هر كسي از دردي سخن ميگفت ...........با يكي از آنان سرگرم حرف زدن شدم و از مشكلات عديده اي ميگفت ، از آن ميگفت چند ماه است كه دكتر به او گفته است كه ديسك كمرش را عمل نكند امكان فلج بودنش زياد است ، از اجاره خانه گفت ، از خرج زندگي كه خود را در قبال زن و بچه اش شرمنده مي دانست  حرف ميزد از سهم خود حرف ميزد كه حتي سالي يك براي خانواده اش را براي تفريح نميتواند بيرون ببرد و سفره خالي .........

و ترا‍ژدي آبيدر :

در حال حاضر و در شرايط بحراني كه شاهد هستيم بيشتر خانواده ها و از هم پاشيدن كانون خانواده ريشه از  مسائل مادي و اقتصادي خانواده ها ونتوانستن اداره زندگي   توسط مرد خانواده را شاهد طلاق هاي متعدد ؛ كودكان خياباني ، كودكان كار ، زنان خياباني و غيره و غيره ميباشيم ....... مگر هر انسان در دنياي حال چند بار زنده و مرده ميشود كه بيشتر افراد جامعه زير خط فقر زندگي مي كنند و آقايان با وعده وعيدهاي خدايي و كتاب هاي آسماني خود تبليغ به دنيايي دگر ميكنند ؟ براي آسايش و رفاه و يا اين دنيا دنياي امتحان است از سوي خداوند ؟ اگر دنياي امتحان است پس چرا خود آقايان و افراد سرمايه دار امتحان نمي شوند ؟ پس چرا آنان و خانواده هايشان حق استفاده از تمام امكانات اين دنيا از مادي گرفته تا معنوي را دارند اما فرزند يك كارگر اين حق را ندارد ...

آقايان مي گويند فلاني و فلاني خير بزرگ هستند ، نمي گويند  آن خير خود يكي از آن افراد سرمايه دار جامعه مي باشد  و براي پيشبرد اهدف خود براي ظاهر سازي و خود نمايي اين كارها را انجام ميدهد !!!! 

چرا  هر محله اي را ميرويم يك امام زاده ميبينيم  ، اما دريغ از يك كتابخانه يا يك مركز فرهنگي تفريحي براي طبقه ضعيف جامعه ، جواب اينست امام  زاده محلي براي كسب درآمد آقايان است براي پيشبرد اهداف روز به روز خود نياز به همچنين مراكزي ميباشد .

در حال حاضر بيمارستانهاي دولتي خود حكومت فعلي اول صورتحساب بيمار را دريافت ميكنند بعد از آن نسبت به درمان بيمار مي پردازند و روز به روز ما شاهد تكدي كردن افراد براي خرج دوا و درمان خانواده خود در سطح شهر ها ميباشيم ؟

در آخر به اين نكته بسنده ميكنم كه تا زماني كه اختلاف طبقاتي و تورم اقتصادي ناشي از حكومت در سطح جامعه باشد آخر و عاقبت يك جامعه خيلي پست تر از شرايطي كه توضيح دادم رو شاهد هستيم .

 نوشته شده توسط آبیدر در تاریخ ۱۴/۷/۸۷

قسمت اول

نوشته شده توسط آبیدر در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 23:40 | لینک ثابت |

كارگر در جامعه امروز بيش از هر چیزی به يك  اتحاد واحدنیاز دارد تا بتواند با يك استقلال     و احد در يك نظام اقتصادي فعاليت هاي مثبت و مسمر ثمري داشته باشد و لي وجود سنديكاهاي مختلف كارگري و همكاري هاي  سنديكا با كارگران در شرايط هاي مختلف كارگري تنها راهي است كه براي كارگر یا طبقه کارگر به نقطه ضعفي تبديل مي شود و به کارگر این ضربه را هم وارد میکند  چون كارگر از طريق سنديكا و نماينده اي كه براي خود تعيين نموده است حق و حقوق خود را در آن قسمت كناكش مي كند ، اما متاسفانه سنديكا هاي فعال ما در حال حاضر  در زير سايه آقا ها و برادر ها و سلطه سرمایه داران مشغول به فعاليت هاي خود هستند و به وسيله دكاني كه باز مي كنند مكاني را براي حتي افراد سرمايه دار ايجاد مي كنند و مشغول به فعاليت روزانه خود هستند؟ آيا واقعا ما با ديد باز شرايط  سنديكا ها را نگاه كنيم متوجه اين نمي شويم كه خيلي از زيانهاي كارگران متوجه سنديكاي مورد نظر مي شود ؟  تا زماني كه نماينده (سنديكا ) در يك چهارچوب باز براي حقوق كارگري فعاليت نكندو خود این مکان به دست کارگر اداره نشود  يك سنديكاي زنده نمي تواند باشد و فقط مي توان از آن يك اسم را داشته باشيم ، ولي متاسفانه در حال حاضر ما شاهد اين هستيم كه اكثر سنديكاها محلي براي جمع افراد سرمايه دار و معاملات آنها در مكانهاي مورد بحث شده است ، ولي بهتر بر اين نيست كه خودمان قبل از اينكه مسائل را گسترش دهيم اول به پايبست نگاهي بندازيم بعد از آن تصميم گيري كنيم .. يك جنبش چپ كارگري براي ايجاد فضاي مناسب و فعاليت  باز نياز به مكانهايي آزاد همانند (تشکل های کارگری یا کمیته هماهنگی ... )دارد و براي تردد كارگران و آگاهي هرچه بيشتر و روشن سازي اين قشر از جامعه را هرچه بیشتر ساخت کارگر فعالیت خود را با قوت قلب بیشتری ادامه می دهد ، ولي سوال اينجاست چرا اول ما سنديكا ها را زير راديكال نبريم تا مكان يا پاتوق سرمايه دار بعنوان يك خانه براي كارگر تبديل شود  و كارگر حق و حقوق خود را و حتي  ميزان دانش كارگري خود را در آن مكان تقويت كند و به اهداف و خواسته هايش برسد . پس ما تا زماني كه برنامه مستقلي براي اين مكانها نداشته باشيم فعاليت به همان شكل سخت و طولاني تر انجام مي شود چون تمام مطالبات يك كارگر را يك سنديكا بعنوان يك واحد مستقل در يك شهر مي تواند انجام دهد .

 

 

نوشته شده توسط آبيدر : ۶/7/87

نوشته شده توسط آبیدر در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 12:20 | لینک ثابت |
این یکی...

كودكان كار واقعيت انكارناپذير جامعه ما هستند كه از حداقل حقوق انسانى خود نيز بى بهره ‌‏بوده و هيچگاه در جامعه ما به رسميت شناخته نشدند

پا نوشت آبیدر :

۱- کاش جوامع ما حداقل به کوچکترین مسائلی که در هنجار انسانها هست توجه میکردند که شخصیت و شعور انسان از همان دوران کودکی شروع به شکل گرفتن می کند و حداقل برای کودکان کوچکترین ارزشی در جامعه قائل می شدند .

۲- خبر جدید حاکی از این است که مدارس دولتی ایران امسال شهریه از دانش آموزان آن هم به قیمت گزاف و دبیرستان های غیر انتفاعی شهریه خود را به دو برابر افزایش داده اند و کودکی که در خیابان مشغول به کار و نان آور یک خانواده است به نظر شما در همچنین نظام آموزشی قادر به ادامه تحصیل می باشد ؟

 

نوشته شده توسط آبیدر در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 14:6 | لینک ثابت |

طی خبر های که از شهر صنعتی البرز ( الوند ) که اولین  شهر صنعتی بزرگ در ایران  و یک شهرمسکونی در استان قزوین می باشد این شهر صنعتی با عدم پشتیبانی وزارت صنایع و سازمانهای مربوطه در سالهای اخیر روبه رو بوده است که حتی برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت به کارفرماهای کارگاهها و کارخانه ها وام های کلان پرداخت نموده و کارفرماهها با افت فروش اجناس خود در بازار به دلیل پایین بودن کیفیت اجناس و نبودن جنس مصرفی اولیه به دلیل تحریم های پی در پی ایران دست به دست هم داده اند که دهها کارگاه و کارخانه به صورت نیمه تعطیل و تعطیل در این شهر صنعتی بزرگ و صدها کارگر از کار بیکار شوند و حتی کارفرماها بعد از مدتی کارخانه را تعطیل و به دلیل نتوانستن باز پرداخت وام مذکور از ایران متواری و یا به جای دیگری نقل مکان میکنند در این میان وزارت کار و وزارت صنایع نظاره گر همه این مشکلات بوده و به جای حل مشکل و چاره کارفرما را با وام های کلان و بی نتیجه وادار به ادامه تا تعطیلی و بیکار نمودن کارگران می نمایند.

پا نوشت های آبیدر :

۱- حکومتی که خود را یک مملکت اسلامی می داند سود ور با را در آن حرام می داند با پرداخت نمودن وام های کلان و بی بازده به کارفرما و بعد از پرداخت ننمودن کارفرما ساختمان کارگاه یا کارخانه را در اختیار بانک و مزایده عمومی گذاشته و همان چرخه برای کارفرمای دیگر به اجرا در می آید .

۲- مملکتی که حتی با کشورهای  همسایه خود و از نظرکمی و کیفیت جنس قادر به رقابت در بازار را ندارد روز به روز باعث تورم بیشتر و گرانی اجناسی که از هر نظر پایین و بیکار نمودن هزاران نفر را رقم میزند دیگر ادعایی به خود کفایی که هر روز از رسانه ها از آن صحبت میشود بحثی مضحک و خنده دار را برای خود به ارمغان آورده است .

۳-حکومتی که حتی اجناس اولیه کارخانه ها و کارگاههای خود را نمی تواند تامین کند . دور از فکر نیست که انرژی هسته ای و جنگ قدرت برایش ارزشش بیشتر از گرسنگی و فقر هزاران آدم بی دفاع است

۴-به دلیل تصمیمات نا درست  طی آمار به دست آمده سال ۸۶-۸۷ در طول ۱۰ سال اخیر بیشترین تورم و فشار اقتصادی در ایران بوده است و بیشترین واحدهای اقتصادی در این سال رو به تعطیلی و ورشکستگی رفته اند .

نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 2:4 | لینک ثابت |
باز هم امروز سه شنبه۲/۷/۸۷ تجمع کارگران کارخانه های پر ریس و فرش غرب بافت سنندج در اداره کار و نتایج آن بصورت تصویری داد نامه های تشخیص اداره کار نمایش داده می شود . با توجه به شواهد موجود اداره کار صرفا بصورت یکطرفه قضاوت خود را در خصوص پرداخت ننمودن بیمه بیکاری کارکنان به نفع کار فرما صادر نموده است .

  برای دیدن دادنامه های تشخیص اداره کار ادامه مطلب را کلیک نمایید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 1:16 | لینک ثابت |

یک ربع مانده به چهار روز یکشنبه ۳۱/۶/۸۷ دسته دسته جلوی اداره کار جمع می شدند تا تجمع نزدیک چهل نفر بعد از مدتی مدیر کارخانه نماینده آقای اسفندیاری کارفرمای کارخانه پرریس در آنجا حضور خود را به اداره کار گزارش کرد . ساعت ۲۰/۱۶ نیروی انتظامی باماشین و  یک موتور سوار دور تا دور اداره کار سنندج را با احتیاط خاصی  گشتند . و لباس شخصی های آنان در نزدیکی کارگران وخود را به آنان نزدیک می کردندو به  پاییدن کارگران مشغول بودند . در ساعت ۳۰/۱۶نماینده کارگران شریف ساعد پناه و امجد زمانی درپای میز مذاکره به اتفاق مدیر کارخانه که یار احمدی بو  و شورای حل اختلاف این جلسه به راه افتاد و جلسه تا ساعت ۱۹ به طول انجامید و متاسفانه کارفرما ؟(اسفندیاری )مدیر عامل کارخانه به هیچ وجه با کارگران راه نماید و هر بار با بهانه های  جدیدی برای کارگران و مشکلات متعددی برای آنان و   این بار بهانه اسفند یاری این بود که خسارت این مدتی که دستگاه هاتعطیل بوده است را کارگران باید متحمل شوند و به گفته نماینده کارگران آقای یار احمدی مدیر کارخانه شخصا به تعطیلی دستگاههای کار اقدام نموده است و و طبق این گفته ها شورای حل اختلاف تصمیم به نتیجه گیری و صادر نمودن حکم در این مورد قضیه را بعهده گرفته است .

یکی دیگر از خواسته های کارگران این بود شب یکشنبه کارخانه را فعال نمایند به شرطی که حقوق معوقه یک ماهه آنان توسط کارفرما پرداخت شود که این امر با مخالفت کارفرما و نداشتن بودجه رو به رو شدند . در این شرایط کارفرما با در دست داشتن قرارداد کارگران که رو به اتمام می باشد قصد داشت برگه برنده ای را در اداره کار توسط مدیر عامل خود رو کند اما چون که این قرارداد طی ۳ نسخه انجام نشده بود و طی ۲ نسخه آن هم یک نسخه در اداره کار و یک سخه در کارخانه نگهداری میشد که نسخه سومی در دست کارگر وجود نداشت و این خود یک برگ برنده برای کارگران در جلسه مذاکره بود و در نتیجه اداره کار به کارگران این حق را داد که بعنوان یک کارگر رسمی در کارخانه پرریس سنندج مشغول بکار بوده اند .

 

پا نوشت آبیدر :

۱- روز ۳۱ شهریور یک روز مانده به آغاز سال تحصیلی جدید مدارس کارگرانی که یک ماه است شاهد تعطیلی کار و نداشتن درآمدی برای حتی تامین نان شب خود هستند فرزندان آنان با چه دل خوشی به ادامه تحصیل به مدرسه بروند که با گرانی و تورم ی که شاهد هستیم را امید به فردای بهتری سر کنند خانواده آنان .

۲- در مملکتی که فقط ایام خاص آن برای شهادت و ولادت امامان و پیامبران است . پیش بینی این هم میشود که اداره کار روز اول مهر را فراموش کرده و به فکر حقوق کارگران و رویای بچها های آنان فکری کند چون ولادت و شهادت تا آینده یک انسان زنده بیشتر قابل اهمیت میباشد .

۳- وبلاگ آبیدر بعنوان عضو کوچکی از خانواده کارگران خواهان ادامه یافتن اعتراضات و سالنمای اعتراضات کارگری و بصورت جلسه های هماهنگی شده در میان کارگران میباشد .

نوشته شده توسط آبیدر در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 14:19 | لینک ثابت |

پدر به بزرگ شدن دخترش می نگرد ، رویاها و آرزو های قشنگ برای او ، دیدن دختر در لباس عروس  و ...

دخترک بزرگ می شود و پدر با سپری شدن روز چین و چروک های پیشانیش رو در آینه می نگرد و میشمارد .

دخترک هم برای خویش چه بسیار آرزوهایی که در سر دارد ، فراهم کردن جهیزیه ای بسان شاهزاده قصه ی نا کجا آباد . ولی می داند پدر نمی تواند .

پدر با اندک سرمایه ی درون جیب خالی اش آنچه توانسته و می تواند می کند ولی نهایت هیچ حاصل نمی شود .

پدر روزی قصد سفر می کند . انگار چند روزی دخترک باید انتظارش را بکشد .

پدر بر میگردد با سرمایه ای .

دخترک خوشحال می شود . ولی بیشتر متعجب .

از پدر می پرسد این از کجا آمده و پدر می گوید : هیچ مگوی .

ولی مسافرت پدر ، در حقیقت به قصد فروش تکه ای از وجودش بوده تا اندک سرمایه ای به قصد به ظاهر خوشبختی دخترک بدست آورد ، بله پدر کلیه اش را می فروشد .

 ولی زندگی در این خیابون  سخت تر اینهاست که فروش کلیه کفاف آنرا بدهد.
فقر گریبان گیر بسیاری از رهگذران خیابون شده و برای هر کس به نوعی .

رهگذری کلیه اش را می فروشد ، دیگری کاسه ی خالی اش را جلوی رهگذران می گیرد ، آن یکی از دیوار خرابه ها بالا می رود ، یکی هم جسمش را کلا شش دانگ در اختیار هر رهگذری می گذارد و .....

طاعون فقر همه را بیمار کرده و نایاب ترین چیز در خیابون همین داروی شفابخش فقر شده ...

نوشته شده توسط آبیدر در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 3:55 | لینک ثابت |
 

بهره کشی از کودکان تعرضی است آشکار بیرحمانه و غیر انسانی به حقوق کودک

تا کودک مجبور به کارکردن است و به نان آور خانه و خانواده تبدیل میشود؛

تا کار کودکان در جامعه خریداری می شود، تا قانون در برابر این بی حقوقی سکوت می کند و دولت نمی خواهد به حقوق از دست رفته کودکان رسیدگی کند؛ تا خانواده به کار کودکان نیازمند است و نمی تواند به نیازهای واقعی و انسانی آنها پاسخ دهد؛ جامعه این قساوت و بیرحمی به کودکان را درخود هضم میکند... جامعه، قانون، دولت، خانواده، بازار آزاد و در مجموع سیستم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر جامعه مقصر و بانی ضایع کردن حقوق کودک هستند

 

 کار کودکان

كودكان امروز، رفاه را امروز مي خواهند تا فردا شهروندان سالمي باشند و بزهكار و مجرم خطاب نشوند.

كودكان امروز، آرامش و نشاط را، امروز می خواهند تا فردا افسرده، بيمار و جانی قلمداد نشوند .

كودكان امروز، آزادی و دموکراسی را، امروز  می خواهند تا فردا اخلالگر، شورشی و تروریست ناميده نشوند.

كودكان امروز، برابری و آزادی رشد و اندیشه را، امروز مي خواهند تا فردا محكوم به حبس در طبقه بندی های جنسی، شهروندی درجه ای، تضادهای قومی و نژادی و افكار و زندگی ارتجاعی و اجباری نشوند.

 كودكان امروز جهان سالاران فردايند. همچنانكه كودكان ديروز جهان سالاران امروز.

بگذاريد امروز، كودكان در آزادی، برابری، امنیت و رفاه زندگی کنند تا جهان فردا از فقر و بيماری، وحشت و ناامنی، جرم و جنایت، حبس و بند، ترور، تبعیض و ارتجاع بری باشد

این یکی...

نوشته شده توسط آبیدر در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 0:47 | لینک ثابت |

گوستاو توفانی بود با شدت 4. آیک توفانی با شدت 2. گوستاو دو روز تمام بخش عظیمی از کوبا را در هم کوبید. هزاران خانه ویران شد و هزاران مسکن دیگر صدمه دید. گوستاو در ادامه مسیر خود به سمت آمریکا از شدت خود کاست، از کنار نیواورلئان رد شد و در مناطقی کم جمعیت به خاک آمریکا رسید. گوستاو در کوبا هیچ تلفات انسانی از خود بر جا نگذاشت. در جمهوری دومینیک 8 نفر، در هائیتی 76 نفر، در جامائیکا 11 نفر و در آمریکا 15 نفر جان خود را از دست دادند.   آیک اما مسیری دیگر پیمود و کوبا را با خساراتی کمتر پشت سر نهاد و به خاک آمریکا رسید. آیک در کوبا 7 قربانی از خود بر جا گذاشت، در جمهوری دومینیک 1 نفر، در هائیتی 74 نفر و در آمریکا 63 جان خود را از دست دادند. گوستاو لااقل دوبرابر شدیدتر از آیک بود و منازل مسکونی آمریکا لااقل ده برابر مقاوم تر از بناهای رو به ویرانی کوبا. تنها گوستاو بیش از 86 هزار خانه را در کوبا ویران کرد. با این حال گوستاو و آیک در کوبا 12 برابر کمتر قربانی از خود بر جا گذاشتند تا در آمریکا.

این که طوفانی در هائیتی فلاکت زده و جامائیکا و دومینیک فقیر تلفات انسانی سنگین از خود بر جا میگذارد، جای تعجبی نیست. این تصویر هر روزه جهان امروز است. برای جهانی که هر فاجعه طبیعی در آن هزاران قربانی از خود بر جا میگذارد، مرگ 78 نفر در اثر دو طوفان در آمریکا نیز چندان تعجبی بر نمی انگیزد. سه سال قبل سیل نیواورلئان به مراتب بیش از این قربانی از خود بر جا گذاشته بود. آنچه اما حیرت انگیز بود تعداد کم تلفات انسانی در کوبا بود. این حیرت تا اندازه ای بود که سازمان ملل را به تحسین سیستم مقابله با فجایع طبیعی در کوبا و اعلام آن به عنوان الگویی برای سایر کشورها واداشت.

کارشناسان محترم سازمان ملل اما نمیگویند که سیستم کوبا قابل انتقال به آمریکا و هائیتی نیست. برای آنها موضوع چیزی بیش از ایجاد یک سازمان مؤثر مقابله با فجایع طبیعی نیست. سیستم نمونه کوبا به تخلیه به موقع ساکنین و اختصاص کافی منابع تقلیل می یابد و به سایر کشورها هم توصیه میشود. این واقعیت بدیهی اما به فراموشی سپرده میشود که آن سیستم مؤثر نتیجه سازمان دولتی نیرومند کوبا و امکانات مادی فراوان آن نیست. امکانات کوبا قابل قیاس با امکانات کشوری نیست که در کوتاهترین مدت قادر به انتقال 500 هزار سرباز با کل تجهیزات جنگی به دورترین نقطه زمین است. آن سیستم مقابله با فجایع به سادگی ناشی از این است که در کوبا جان آدمی ارزش دارد و در آمریکا و هائیتی نه. سیستم مقابله کوبا با فجایع طبیعی چیزی جز تداوم همان نظام بهداشت رایگان و آموزش رایگان آن برای همه مردم نیست که در تمام دنیا نمونه ندارد. همانطور که مرگ آدمیان در اثر فجایع طبیعی در آمریکا ادامه همان نظام طبقاتی بهداشتی و آموزشی است که میلیونها نفر را حتی از دسترسی به ابتدایی ترین امکانات درمانی نیز محروم کرده است. اگر قرار بر این بود که با الگو برداشتن بتوان با فجایع طبیعی مقابله کرد، چرا همین توصیه برای بهداشت و آموزش عمومی صادر نمی شود؟

سوسیالیسم کارائیبی کوبا از همان آغاز با سوسیالیسم پادگانی بلوک شرق تفاوت داشت. میتوان منتقد این سوسیالیسم بود، میتوان تحولات اقتصادی و سیاسی آن را مورد نقد قرار داد. میتوان رابطه دولت کوبا با رژیمهایی مثل ایران را به نقد کشید. اما نمیتوان منکر این واقعیت ساده شد که مردم کوبا پنجاه سال است که با شادی زندگی میکنند و کودکان کوبا از گرسنگی و اسهال نمی میرند. نسیم ملایم سوسیالیسم در این جزیره فقیر کارائیب زندگی را زیباتر کرده است. توصیه کارشناسان سازمان ملل با جدا کردن سیستم مقابله با فجایع در کوبا از نظام سیاسی – اقتصادی این کشور دقیقا همین نکته را پنهان میکند.

 بهمن شفیق

29 شهریور 87، 19 سپتامبر 2008

منبع : وب سایت اتحاد کارگری

نوشته شده توسط آبیدر در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 23:59 | لینک ثابت |

مقاله زير توسط مايکل اسليت، روزنامه نگار”انقلاب”- ارگان حزب کمونيست انقلابی آمريکا نگاشته شده است. www.revcom.us

 

      الکساندرا، ماملودی، آتريجويل، توکوزا و تمبيسا. در دهه ی1980 اين اسامی بر تاريخ جهان داغ زده شدند. در خيابان های خاکی اين شهرک های تفکيک نژادی شده و بسياری مانند آنها، ميليون ها جوان آفريقای جنوبی يک دهه نبرد شورشگرانه را پيشبردند؛ نبردی که نقش کليدی در سرنگونی رژيم آپارتاريد نژادپرست و منفور آفريقای جنوبی بازی کرد.

 

     امروز باری ديگر اين اسامی به عناوين درشت روزنامه ها تبديل شده اند. اما اين بار به دليلی بسيار بد. روز 11 مه، خيابان های الکساندرا شاهد يک کشتار همگانی با قصد پاکسازی قومی، عليه مهاجرينی که از ديگر کشورهای آفريقائی به اينجا آمده اند، بود. اين حملات ابتدا از شهرکهای ديگر، در اطراف ژوهانسبورگ که قلب اقتصادی و صنعتی کشور است، شروع شد و در فاصله ی يک هفته به شهرکها و زاغه های اطراف دوربان در کوآزولو-ناتال و در ايالت کيپ غربی سرايت کرد. انبوه مردان آفريقای جنوبی به هر مهاجری که دست می يافتند حمله کرده، او را کتک زده و حتا به قتل می رساندند. اين کشتار شامل همسايه ها و  يا دست فروش محل  شان هم می شد. کودکان و زنان حامله را کتک زدند، به ترس و وحشت انداختند، خانه هايشان را غارت و نابود کردند. برخی از مردان را در خيابان به آتش کشيدند: در حاليکه اهالی آفريقای جنوبی تماشا می کردند و برخی نيز کف می زدند. 

 

     تا آخر ماه مه، 62 آفريقائی کشته، 670 تن زخمی و ده ها هزار تن از آنان در سراسر کشور بی خانمان شدند. سازمان های غير دولتی (ان جی او) می گويند اين رقم به 100 هزارنفر  نيز می رسد. اکثريت مهاجرين، اهالی  کشورهای زيمبابوه و موزامبيک هستند. برخی نيز از بروندی، آنگولا و جمهوری دموکراتيک کنگو، اتيوپی، نيجريه، سودان، سومالی و مالاوی آمده اند. هزاران مهاجری که از خانه هايشان رانده شدند در اطراف پاسگاه های پليس پناه گرفتند. دولت آفريقای جنوبی برای 70 هزار نفر اردوگاه پناهندگی درست کرد. ده ها هزار تن ديگر به کشورهايشان فرار کردند. بيش از 1400 تن از اهالی آفريقای جنوبی به دليل شرکت در اين تهاجمات دستگير شدند.

 

     اين وقايع آن دسته از مردم جهان را که  در دهه ی 1980 و 1990 از مبارزات جوانان آفريقای جنوبی عليه آپارتايد الهام می گرفتند، دچار افسردگی کرد. همه می پرسند، چگونه است در جائی که زمانی مرکز اميد و مبارزه انقلابی بود اکنون ميان مردم چنين خشونت هولناکی رخ می دهد؟  برای جواب بايد گامی به عقب گذاشت و نگاهی به مبارزه ی عظيم ضد آپارتايد کرد. بايد ببينيم وقتی در سال 1994 رژيم آپارتايد تمام شد چه معنائی داشت و چه معنائی نداشت. و بايد نگاهی به ماهيت”کنگره ملی آفريقا” که از آن زمان تا کنون در قدرت است بکنيم.

 

حکومت آپارتايد

 

    در اواسط دهه ی 1980 و در اوايل دهه ی 1990 دو بار در بحبوحه ی شورش های انقلابی به آفريقای جنوبی سفر کردم و در اين شهرک ها قدم زدم. در بارهای زير زمينی با مبارزين آبجو خوردم و موسيقی انقلابی گوش دادم و درحلبی آبادهای با انقلابيون آزانيائی غذا خوردم و خوابيدم. (انقلابيون آفريقای جنوبی، کشورشان را آزانيا می خواندند). داستان های زيادی از دهشتهای زندگی تحت  رژيم آپارتايد، شنيدم.

 

     نظام آپارتاريد در سال 1948 شروع شد و يکی از وحشی ترين رژيمهای  استعماری در تاريخ مدرن بود. آپارتايد در زبان”آفريکان” که زبان سفيد پوستان استعمارگر ساکن در آفريقای جنوبی است، يعنی جدائی. آپارتايد، جدائی نژادی را در سراسر کشور قانونی کرد.

 

     نظام آپارتايد در آفريقای جنوبی کاملا با نظام جهانی امپرياليستی عجين و تابع آن بود و برای استثمارگران سرمايه دار بالاترين سودها را تضمين می کرد. آمريکا و ديگر قدرت های امپرياليستی به لحاظ سياسی ونظامی از رژيم آپارتايد عليه مبارزات رهائی بخش ملی و عليه اتحاد شوروی (که از يک کشور سوسياليستی به يک کشور امپرياليستی تبديل شده و برای مقاصد خود در اين جنبش ها نفوذ می کرد) حمايت می کردند.

 

     تحت رژيم آپارتايد، استعمارگران سفيد پوست که فقط ده درصد جمعيت را تشکيل می دادند، صاحب همه چيز بودند و همه چيز را کنترل می کردند. آفريقايی های سياه پوست بطور منظم از کليه حقوق منجمله حقوق شهروندی محروم شدند و در شهرکهای تفکيک نژادی شده ای که در خارج شهرها قرار داشتند يا در”بانتوستان” های روستائی، اسکان داده شدند. بانتوستان ها، اردوگاه های فقر زده ای بودند برای زندگی کارگران مهاجر. اين کارگران مهاجر فقط برای کار در معادن و مزارع اجازه ی ورود به”مناطق سفيد” را داشتند. آفريقايی ها روزانه 10 تا 12 ساعت در اين مشاغل کار می کردند و ساعتی چند سنت دريافت می کردند. سفيد پوستان استعمارگر مالک 87 درصد اراضی بودند که شامل حاصلخيزترين زمين های کشاورزی بود در حاليکه 33 ميليون نفر مردم سياه در 13 درصد از اراضی که بانتوستان ها را در بر می گرفت محصور بودند. همه آفريقائی ها برای هر نوع حرکتی در خارج بانتوستان ها بايد کارت هويت همراه می داشتند. کمپانی ها کارگران نقاط دور دست را استخدام می کردند و کارگران را در مجتمع هائی که به اردوگاه های کار اجباری هيتلر شباهت داشتند، جای می دادند. شهرکهای تفکيک نژادی شده، اغلب بدون لوله کشی بود و وضعيت بهداشتی آنها وحشتناک بود.

 

     اقتصاد کشور به حول استخراج و صدور طلا، الماس و ديگر فلزات گرانبها و مواد معدنی استراتژيک سازمان يافته بود. توليدات ديگری مانند توليد اتومبيل برای مصرف داخلی و صادرات نيز وجود داشت. کشاورزی تجارتی در مقياس بزرگ عمدتا برای مصارف داخلی بود اما شامل صادرات غلات نيز می شد. سفيدپوستان از سطح زندگی مشابه اروپا برخوردار بودند اما سياهان مانند فقيرترين ملل جهان زندگی می کردند. ليت اين نظام آپارتايد توسط حکومت پليسی و نظامی دائمی تضمين می شد؛ حکومتی که در طول عمر خود بيرحمانه ترين روش های ترور و وحشت را عليه مردم به کار برد.

 

شورش از پائين، خيانت از بالا

 

     مردم آزانيا، بخصوص جوانان، در اشتياق رهائی می سوختند. ما روزها و شبهای دراز در مورد انقلاب حرف می زديم و در رويای يک آزانيای آزاد سهيم می شديم. مردم پر از اميد، جسارت و خوش بينی باور نکردنی در مورد سرنگون کردن رژيمی بودند که پشتوانه اش قدرت های بزرگ امپرياليستی جهان بود و شکست ناپذير جلوه می کرد. آنان می دانستند که مبارزه شان الهامبخش همه ی مردم تحت ستم و استثمار جهان است. اما جنبش آنان، با وجود آنکه بسيار قهرمانانه بود، اما، نتوانست يک حزب کمونيستی اصيل را به وجود آورد. دست يافتن به رهائی واقعی نيازمند رهبری يک حزب کمونيستی اصيل بود. در فقدان آن مردم آفريقای جنوبی بهائی گزافی را پرداختند.

 

    شورش های مردمی،  در اوائل سالهای 1990 ، ستون فقرات رژيم آپارتايد را به لرزه درآورده بود. آفريقای جنوبی ديگر يک جای امن و با ثبات برای سرمايه گذاران امپرياليست و نقشه ريزی استراتژيک نبود.  برای آمريکا و ديگر قدرت های امپرياليستی، رژيم آپارتايد آفريقای جنوبی تبديل به يک بار سياسی غير قابل تامين و ضررمند شد.  رژيم آفريقای جنوبی تلاش کرد با استفاده از ارتش و پليس و سرکوب بيرحمانه وضعيت را بچرخاند. اما ديگر ممکن نبود. برای همين تصميم گرفتند برخی از رهبران سياه را وارد مقامات بالا کنند و بخشی از جنبش ملی سياهان را در حاکميت استعماری آفريقای جنوبی ادغام کنند. پس، حاکمان آفريقای جنوبی در ميان مخالفين آپارتايد به دنبال شرکائی گشتند که وارد مذاکرات شوند تا با کمک يکديگر”آفريقای جنوبی نو” را بسازند و به اصطلاح برای همه عدالت اقتصادی و برابری نژادی بياورند.

 

     کنگره ملی آفريقا (آ ان سی) و رهبر آن نلسون ماندلا، با علاقه اين برنامه ی امپرياليستی را پذيرفت و وارد شراکت شد. رژيم آپارتايد ماندلا را از زندان آزاد کرد و مذکرات را با او و کنگره ملی آفريقا آغاز کرد. در انتخابات 1994 برای اولين بار سياهان اجازه ی رای دادن و انتخاب شدن يافتند. ماندلا بعنوان رئيس جمهور انتخاب شد و کنگره ملی آفريقا تبديل به حزب حاکم شد.

 

    مطبوعات اين انتخابات را”عميق ترين و درخشان ترين دگرگونی به سوی دموکراسی در عصر مدرن” خواندند. اما اين انتخابات نشانه ی آن بود که دولت نومستعمره و وابسته به امپرياليسم آفريقای جنوبی در شکلی نوين و با چهره ای “دموکراتيک” تحکيم يافته است. رياست جمهوری و پارلمان به شکلی سازمان يافته به کنگره ملی آفريقا در شراکت با”حزب ملی” سفيد پوستان (يعنی همان رژيم آپارتايد) انتقال داده شد.

 

     کنگره ملی آفريقا آگاهانه مبارزات مردم را به درون آن فرآيند که”فرآيند مذاکرات” نام گرفت، کشيد. کنگره ملی آفريقا، با موعظه ی آشتی ملی، در عمل خط تمايز ميان ستم ديده و ستم گر را پاک کرد و به طبقه ی حاکمه فرصت آن را داد که نظام اقتصادی و سياسی خود را در شکلی جديد حفظ کند و فقط سبعانه ترين ويژگی های آن را کنار بگذارد. اين انتخابات يک پيروزی سياسی مهم برای امپرياليستها در سطح بين المللی بود زيرا الگوئی را ارائه داد که چگونه می توانند جنبش های رهائی بخش و خشم توده ها را بطور موفقيت آميز به درون فرآيند”امن” کار از درون نظام سوق دهند.

 

پايان آپارتايد بدون تغيير اساسی

 

     نظام آپارتايد پايان يافت، اما در واقعيت، شکل سلطه ی امپرياليسم تجديد سازمان يافت و ظريف تر شد تا شرايط بهتری را برای تحکيم اين سلطه و بسط و گسترش آن بيابد. اين پروژه توسط امپرياليستها، بخصوص آمريکا، رهبری و تامين مالی شد. نابرابری های عميق و فقر جدی که توسط نظام آپارتايد بوجود آمده بود، کماکان پابرجاست و بدتر نيز می شود.

 

     حکومت کنگره ملی آفريقا موفق به خلق يک طبقه ميانی کوچک در ميان سياهان شده است. حتا معدودی سرمايه داران گردن کلفت سياه نيز درست شده اند. اما شکاف ميان فقير و غنی گسترده تر از زمان آپارتايد شده است. بين سال 1995 تا 2000 در آمد خانوار متوسط سياه 19 درصد آب رفت در حاليکه درآمد سفيدپوستان و سياهان طبقه ميانی 15 درصد رشد کرد.  در سال 1996 قريب به 1.9 ميليون نفر با يک دلار در روز زندگی می کردند؛ اين رقم در سال 2006 به 4.2 ميليون نفر افزايش يافته است. رقم رسمی بيکاری 23 درصد است اما تحليل گران می گويند به واقع 40 درصد است و در شهرکها به 50 درصد نيز می رسد. فقط 50 درصد از خانواده های آفريقای جنوبی درآمد شغلی دارند.

 

     مالکيت بر زمين های کشاورزی نيز از زمان آپارتايد تا کنون عوض نشده است. تنها 5 درصد از زمين های سفيدپوستها ميان سياهان آفريقای جنوبی تقسيم شده است. کنگره ملی آفريقا می گويد تا سال 2014 اين رقم را به سی درصد خواهد رساند. اما بعيد به نظر می رسد که با اين سرعت لاک پشتی بتواند به چنين هدفی دست يابد. در هر حال، اين گونه تقسيم اراضی بهيچوجه چيزی نيست که آفريقای جنوبی به آن نياز دارد. آفريقای جنوبی نياز به بسيج توده های مردم روستائی و گرفتن زمين ها و تقسيم آن برای ريشه کن کردن روابط نيمه فئودالی و امپرياليستی دارد.

 

    از زمان قدرت گيری کنگره ملی آفريقا شرايط توده های آفريقای جنوبی نه تنها بهبود نيافته بلکه مرتبا بدتر شده است. همزمان تعداد عظيمی مهاجر ازديگرکشورهای آفريقا وارد آفريقای جنوبی شده اند. مردمی که در کشورهای خودشان قادر به بقا نيستند. مردمی که از جنگها فرار کرده اند. و اقتصاد آفريقای جنوبی بر پايه ی کار آنان رونق و گسترش می يابد.

 

دو راه؛ دو آينده

 

    “خرد معمول” پشت برنامه کنگره ملی آفريقا (که شبيه برنامه هوگو چاوز است) آن است که چون امپرياليسم بسيار قوی است و چون جهان بسيار ادغام شده است، هيچ کشوری نمی تواند خود را از او”جدا کند”. استدلال می کند، تصور اينکه يک کشور تحت سلطه بتواند خود را از امپرياليسم رها کند و يک اقتصاد سوسياليستی اصيل و ساختاراجتماعی سوسياليستی بسازد واقع بينانه نيست. اما بايد پرسيد: آيا تصور اينکه از تداوم سلطه ی امپرياليسم چيز خوبی برای مردم بيرون می آيد، واقع بينانه است؟ تصور اينکه می توان مشکلات عميق اقتصادی، اجتماعی و سياسی آفريقای جنوبی را حل کرد بدون اينکه نيازی به سرنگونی طبقه ی حاکمه ای که کل نظام استثمار سرمايه داری را می چرخاند؛ واقع بينانه است؟ آيا تصور اينکه می توان اين مشکلات را بدون ريشه کن کردن تمام روابط اقتصادی، سياسی و اجتماعی استثمار سرمايه داری حل کرد؛ واقع بينانه است؟

 

    کنگره ملی آفريقا با برنامه ی کار در درون نظام سرمايه داری و امپرياليستی به قدرت رسيد و معتقد بود اين تنها برنامه ايست که در  جهان امروز ممکن است؛ و علاوه بر آن، مطلوب نيز هست. آنها با اين اعتقاد قدرت را گرفتند که باز کردن هر چه بيشتر  درهای کشور به روی اقتصاد جهانی سرمايه داری راه حل مشکلات آفريقای جنوبی است. در مرکز اين کار، تداوم و تشديد روابط توليدی و طبقاتی سرمايه داری و روابط اجتماعی و فرهنگ ملازم آن، قرار دارد. فوق استثمار پرولترهای آفريقائی تضمين می شود و در همان حال مالکيت خصوصی امپرياليستها و حق آنها در فوق استثمار مردم آزانيا تامين می شود. برنامه کنگره ملی آفريقا منافع طبقاتی بورژوازی کمپرادور را نمايندگی می کرد: طبقه ای که منافعش در آن است که با امپرياليستها متحد شود و”دلال” آنها شود؛ و در مقابل توسط آنها تقويت شده و مورد پشتيبانی قرار گيرد.

     برای مثال، کار در معدن ( و تمام روابط توليدی و اجتماعی ملازم آن) نه تنها حفظ شد بلکه به مثابه ستون فقرات اقتصاد گسترش يافت. امروز اکثر معدن کارانی که کار خطرناک و سخت را در معادن انجام ميدهند سياهان هستند در حاليکه اکثر مديران سفيدپوست می باشند. پايگاه اغلب شرکتهای معدن در کشورهای اتحاديه اروپا يا آمريکا واقع شده است. بسياری از شرکتهائی که ستون فقرات اقتصادی، اقتصاد آپارتايد را تشکيل می دادند هنوز در همان مقام و موقعيت اقتصادی پيشين باقی مانده اند با اين تفاوت که اکنون پايگاهشان در بريتانياست و نه در آفريقای جنوبی. اين تغيير مکان به آنان انعطاف و امتيازاتی به مراتب بيشتر از دوران آپارتايد داده است. کارخانه ها ، بخصوص صنعت خودروسازی، يک بخش مهم ديگر اقتصاد است و شرکتهای امپرياليستی معروف  که در آن درگيرند عبارتند از: فورد، جنرال موتور، کرايسلر، فولکس واگن، نيسان، تويوتا، باوارين موتورز و مرسدس بنز(ديملر).

 

در دوران رژيم آپارتايد همه می گفتند اين رژيم، در شهرکهای سياه، انبار باروتی درست کرده که هر آن ممکنست شعله ور شود. امروز بايد گفت رژيم کنگره ملی آفريقا، بر مبنای وعده ها و انتظارات برآورده نشده، انبار باروت مشابهی را ساخته است. وعده ها و انتظاراتی که ايجاد شده است، کاملا در تضاد با واقعيت تداوم سلطه امپرياليسم در آفريقای جنوبی قرار دارند.

 

     وضعيت کنونی آفريقای جنوبی واقعا عبرت انگيز است و آشکارا نشان می دهد که اگر سازش و همراهی با امپرياليسم به عنوان راه حلی برای رفع  ستم های امپرياليستی در پيش گرفته شود، توده های مردم بار ديگر محکوم به شرايط مرگبار خواهند شد. در همان حال، نشان می دهد که اگر يک رژيم و رهبری واقعا انقلابی موجود بود می توانست يک جامعه سوسياليستی واقعا رهائی بخش را بوجود آورد.

 

کار و کرد سرمايه داری و نيروی کار مهاجر

 

مهاجرت و کار مهاجر در آفريقای جنوبی تاريخ ديرينه ای دارد. ريشه های آن در کارکرد امپرياليسم در آفريقای جنوبی و بطور کلی جنوب آفريقاست. امپرياليستهای اروپائی در کنفرانس برلين در سال 1884-1885، آفريقا را تقسيم کردند و و به دلخواسته ی خود مرزهائی را دور هر بخش کشيدند. در نتيجه، شرايطی به وجود آمد که رشته های پيوند فرهنگی و قومی و خانوادگی ميان دو طرف مرزهای اين کشورها، امری عادی بود.

 

     کشف الماس در سالهای 1860 و طلا در 1886 موجب ظهور نظام کارگران مهاجر قراردادی شد. در نتيجه، بخش عظيمی از اهالی کشورهای همسايه به آفريقای جنوبی مهاجرت کردند. کشورهای همسايه ی آفريقای جنوبی تبديل به مخزن کارگران ارزان شدند که در جستجوی لقمه ای نان آماده ی مافوق استثمار شدن در معادن ژوهانسبورگ و کيمبرلی بودند. در عوض، اقتصاد اين کشورها وابسته به نظام کارگران مهاجر قراردادی و ارز خارجی که از اين طريق وارد کشور می شد، گرديد.

     امپرياليستها به طرق گوناگون آفريقا را استثمار کرده و نابود می کنند. اين وضع در دهه های اخير دهشتناک تر شده است. شرکت های بزرگ سرمايه داری که در آفريقا فعال اند؛ هر يک ارتش های”بومی” خود را دارند که به نيابت از سوی آنها بر سر منابع و ثروت های طبيعی آفريقا جنگ داخلی به راه می اندازند. اين مسئله بر تعداد مهاجرانی که از جنگ فرار می کنند، افزوده است. مردم کنگو، سودان از دست جنگ های پاکسازی قومی و خشکسالی به ديگر نقاط آفريقا فرار می کنند. آنان به اهالی زيمبابوی که از سرکوب های حکومت موگابه و اقتصاد در حال فروپاشی آن فرار کرده اند، می پيوندند و همه با هم به سوی آفريقای  جنوبی که بزرگترين اقتصاد قاره آفريقاست و دارای شهرت پناهنده پذيری و مهاجر پذيری است، سرازير می شوند.

 

     آفريقای جنوبی 3 تا 5 ميليون نفر جمعيت مهاجر دارد. بسياری از آنان”غير قانونی” می باشند. اکثريت آنان مهاجرين بدون جواز از زيمبابوی هستند.  در 12 ماه گذشته رشد جمعيت آفريقای جنوبی 2.4 درصد و رشد جمعيت خارجيان 19 درصد بوده است.

 

     آفريقای جنوبی به کار اين مهاجرين نياز دارد زيرا از طرق فوق استثمار آنان سودهای کلان به دست می آورد. رژيم آفريقای جنوبی، به عمد، کارزارهائی را برای آزار، دستگيری و بيرون کردن مهاجرين”بدون جواز” و”غير قانونی” به راه می اندازد. هدفش از اين کار، مرعوب کردن مهاجرين و مجبور کردن آنان به قبول هر درجه از استثمار و هر گونه کاری است. بنا بر گفته”سازمان بين المللی مهاجرين”، دولت آفريقای جنوبی در فاصله ميان ژانويه تا ژوئن 2007 نزديک به 102.413 مهاجر را بيرون کرده است. زندگی در چنين وحشتی، کارگران مهاجر را تبديل به شکار معدنچيان و کارخانه داران و مزرعه داران آفريقای جنوبی کرده است.

 

     کارگران بومی آفريقای جنوبی و کارگران مهاجر را وادار به رقابت بر سر بخور و نمير کرده اند. هر يک ديگری را مسئول بدبختی خود می داند. فقدان رهبری انقلابی در ميان اين کارگران، گسترش جهل و نادانی نسبت به منافع واقعی شان را تضمين کرده و آنان را تبديل به بازيچه ی دست استثمارگران نموده است. اين است واقعيت هولناک حملات ضد کارگران مهاجر در آفريقای جنوبی.¡

 

نوشته شده توسط آبیدر در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 2:31 | لینک ثابت |
سهراب سگوند ، وبلاگ نويس و دانشجوي رشته باستان شناسي  دانشگاه دزفول صبح روز يکشنبه 24 شهريور ماه از سوي اداره اطلاعات شهرستان شوش احضار شد وپس از چندين ساعت بازجويي آزاد گرديد ولي صبح روز دوشنبه مورخه 25 شهريور ماه در منزل مسکوني خود توسط نيروهاي اداره اطلاعات شهرستان شوش بازداشت و به مکان نامعلومي منتقل شد. از اتهامات ومکان بازداشت سهراب سگوند اطلاعي در دست نيست

 

روز چهارشنبه مورخه 20/6/87 زني 25 ساله به نام "فريده صالحي" بر اثر اختلاقات خانوادگي و در اعتراض به شرايط و فشارهاي وارده در منزل مسکوني خود اقدام به خودسوزي نمود . نامبرده با 70 درصد سوختگي به بيمارستان مرکزي سنندج منتقل گرديد ، از سرنوشت نامبرده اطلاعي در دست نمي باشد. پرونده خودسوزي وي در مراجع انتظامي مفتوح گرديده است و پليس در اين باب تحقيقات خود را آغاز نموده است.

 

پس از تغييرات مديريتي در زندان اوين و تغيير مدير بند 350 زندان اوين که بالغ بر 40 زنداني سياسي در آنجا نگهداري ميشوند ، فردي به نام "بزرگ نيا" بعنوان مسئول جديد اين بند به روي کار آمد که با حمايت مسئولان جديد حراست اين زندان(آقاي کورگل) اقدام به اتخاذ محدوديتها و برنامه هايي براي هر چه بيشتر تحت فشار قرار دادن زندانيان سياسي اين بند نمود.
وي ضمن اتخاذ قوانين توهين آميز و غيرمتعارفي همچون اجبار به پوشيدن دمپائي براي زندانيان سياسي در حاليکه ساير زندانيان از کفش هاي شخصي استفاده ميکنند ، همينطور اعلام خاموشي زودهنگام و مجبور کردن زندانيان به خواب زودهنگام ، اقدامات خود را آغاز و با برداشتن تمام پرده هاي پنجره هاي بند مذکور و اجبار به شرکت در برنامه هاي صبحگاه روند فشار بر زندانيان مذکور را تداوم بخشيد.
نامبرده طي آخرين اقدام خود ، اقدام به محدود کردن زمان تماس زندانيان و کنترل تماسها همانگونه که در بندهاي امنيتي چون 209 معمول است نموده ، به طوريکه زندانياني که ديگر داراي طبقه بندي امنيتي و پرونده هاي مفتوح نيستند براي تماس با خانواده هاي خود نيز با مشکل رو به رو گرديده اند.
همچنين آقاي بزرگ نيا ضمن انتخاب مسول (وکيل بند) غير سياسي براي زندانيان سياسي عملا پرونده سازي و تهديد زندانيان را با توسل به اين شيوه امکان پذير اعلام نموده است و در چندين مورد نيز تا کنون با اين شيوه براي زندانيان سياسي پرونده سازي نموده است ، تا کنون هر زنداني سياسي که به وضعيت مذکور معترض گرديده است ، تهديد يا تبعيد گرديده است .
ابوالفضل جهاندار ، عبدالرضا رجبي ، حميدرضا محمدي، صالح کهندل ، حميدرضا برهاني ، هاشم شاهيني نيا ، سعيد شاه قلعه ، غلامحسين کلبي ، منصور رادپور، منصور اسانلو ، ارژنگ داودي منجمله افرادي هستند که بر اساس برخوردهاي جديد در اين بند و به دليل اعتراض به نقض حقوق انساني و قوانين لازم الاجرا ، به زندانهاي مختلف اعم از بندهاي ديگر زندان اوين ، زندان مخوف رجايي شهر ، زندانهاي بندرعباس ، برازجان و ماهشهر تبعيد گرديده اند.
همچنين در طي روزهاي اخير زندانيان سياسي به نامهاي محمد حسن فلاحيه زاده ، دکتر سعيد ماسوري ، سعيد درخشندي و ميثاق يزدان نژاد که معترض به شرايط نامنساب بند مذکور بوده اند و خواسته خود را متوقف شدن روند مذکور و جاري ساختن قوانين و آئين نامه هاي سازمان زندانها بيان نموده اند مورد تهديد براي پرونده سازي و تبعيد قرار گرفته اند ،
لازم به ذکر که زندانيان سياسي بند مذکور برخلاف ساير زندانيان زندان اوين از حق دسترسي به کتابخانه و امکانات حداقلي براي ورزش نيز محروم ميباشند

 

دادگاه انقلاب سنندج طي حکمي " عطاالله فتحي " فرزند عبدلله از فعالان سياسي منطقه ليلاخ دهگلان را به اتهام اقدام عليه امنيت ملي از طريق ارتباط و هواداري از يکي از احزاب کردي به 5 سال حبس تعزيري محکوم کرد.
نامبرده چند ماه پيش در منزل مسکوني خويش در شهر دهگلان توسط نيروهاي امنيتي دستگير و مدتهاي مديدي خبري از سرنوشت وي در دست نبود، همچنين دادگاه رسيدگي به اتهامات وي بدون حضور وکيل مدافع برگزار گرديد

نوشته شده توسط آبیدر در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 2:20 | لینک ثابت |

چرا مي نويسم؟ ،  شايد بارها از خود پرسيده باشم . روزگاري كه مشق مي نوشتم ، مي نوشتم كه ‹‹خوش خط›› شوم. امروز چرا مي نويسم ؟، شايد براي خوش خط شدن ديگران ، اما نه خط نوشتاري كه ‹‹ خط مشي›› زندگي ! .

در جهاني كه شكاف شمال وجنوب (ثروت وفقر) هرروز گسترده تر مي شود ، چرا مي نويسم؟ . در جهاني كه روزنامه نگارش امپرياليسم را تنها ‹‹قدرت متراكم ليبرالي›› مي داند كه اسلحه برنمي‌دارد بلكه ارزشهايش را با كتاب و سينما و تلويزيون  تبليغ مي كند(1). در جهاني كه ميليتاريسم و جنگ و جنايت و كودتا ابزار فرهنگي (كتاب و سينما و تلويزيون) تلقي مي شود به راستي چه نيازي به ‹‹‌نوشتن›› است ؟

چرا مي نويسم ؟ ، در جهان پسامدرني كه تنها يك امرمطلق وجود دارد: ‹‹ همه چيزنسبي است››. چه مي داني شايد بمب خوشه اي بالاي سرت پيام آور صلح ! باشد يا ابزاري فرهنگي براي تبليغ قدرت متراكم ليبرالي.

چرا مي نويسم ؟، درجهاني كه استثمارگران انسان ، آزادي را در زرورق پوشالي نئوليبراليسم به خورد ملتهاي دربند سرمايه مي دهند .

چرا مي نويسم؟ ، درجهاني كه سياستهاي تعديل (2) مناديان حقوق انسان تنها  نويد بخش شوربختي انسان است.

چرا مي نويسم ؟ ، درجهاني كه كودك كار در سطل زباله جنب بيلبورد سرمايه در پي لقمه ناني است و واژه ‹‹كارتن خواب›› وارد لغت نامه هايش شده است.

چرا مي نويسم ؟ درجهاني كه ‹‹غم نان›› و‹‹گرسنگي›› نويسنده اش را به واگذاري قلم وامي دارد و‹‹رندان را سيم دهند تا سنگ زنند›› (3) بر آنان كه به ‹‹فرهنگ بي چرا›› شوريدند .

چرا مي نويسم ؟ ،  در جهاني كه دروغ باورپذيرتر از حقيقت مسلم پنداشته مي شود و‹‹بربريت مدرن››(4) نامي است شايسته برآن .

در جهاني كه ‹‹دونان›› بهر دو‹‹ نان›› ، وجدان را به مسلخ مي برند ، در جهاني كه ‹‹ رذل آزار ناتوان را دوست مي دارد ،لئيم، پشيز را و بزدل، قدرت و پيروزي را››(5) چرا مي نويسم؟

در جهاني كه چه بسيار امورخنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند ، گويي تماشاگر اموري براستي جدي و بسامانند ، چرا مي نويسم؟ .

آري ، چرا مي نويسم؟ ، در جهاني كه گفتمان ‹‹ بني آدم اعضاي يكديگرند›› جاي خود را به گفتمان ‹‹به من چه مربوطه !›› داده است و ‹‹سود›› ترجمان وجدان عصرماست  .

مي نويسم براي آن‌كه مي بينم هنوز براي نبرد و تلاش والا وارجمند، هدفها ونشانه هايي در پيش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر دروني مي گويدم تلاش كن ، نبرد كن . آنك هدف  و نشانه ، آنك دشمن درستي و راستي ، رادي و پاكنهادي .

مي نويسم تا نشان دهم كه اين‌ها آن نيست كه مي گويند و‹‹بايد›› باشد .

چه مايه از حقايق و زيبايي ها ، راستي ها و درستي ها ، غريب و آواره و بي پناه مانده اند . مي‌نويسم تا بدانند كه هنوز هستند كساني كه ياور حقيقت‌ها وزيبايي‌هاي جهانند.

مي نويسم تا ‹‹روشنايي را بر تيرگي چيره كنم ، تا دنيا را ازدندانهاي هلاكو ، از حكومت نظاميان ، از ديوانگي اوباشان رهايي بخشم . مي نويسم تا واژه را از تفتيش ، از بو كشيدن سگها وتيغ سانسور برهانم››(6)

مي نويسم، مي نويسم، مي نويسم  زيرا روياهايم را ازدست نداده ام. چرا كه نيروي درونم به من فرمان مي دهد كه روياهاي انسانيم كه ريشه در‹‹جوهر انسان›› دارد را بر زمين و تاريخي كه ايستاده ام فرياد كنم .

مي نويسم زيرا نيروي دورنم مرا مي گويد: ‹‹ بنويس ، حاشا كه باشي و ننويسي ونگويي››

مي نويسم زيرا مرا مي گويد: ‹‹ روياهاتو از دست نده ، واسه اين‌كه اگه روياهات ازدست برن ، زندگي عين بيابون برهوتي ميشه كه برفا توش يخ زده باشن . روياهاتو از دست نده ، واسه اين‌كه اگه روياهات بميرن زندگي عين مرغ بريده بالي ميشه كه ديگه پروازو خواب ببينه ›› .(7)

آري مي نويسم ، مي نويسم زيرا ‹‹ در روياي خود دنيايي را مي بينم كه هيچ انساني ، انسان ديگري را خوار نمي شمارد ، زمين از عشق و دوستي سرشار است و صلح و آرامش گذرگاه‌هايش را مي‌آرايد ، حسد جان را نمي گزد و طمع روزگار را بر ما سياه نمي كند ، آري چنين است دنياي روياي من !››.(8)

 

  پي نوشت:

1- مرتضي مرديها ، روزنامه اعتماد 11/ارديبهشت

2- سياستهاي ‹‹تعديل ساختاري›› بانك جهاني و صندوق بين المللي پول در رابطه با كاهش بودجه خدمات اجتماعي دولت و خصوصي سازي بهداشت وآموزش.

3-بر داركردن حسنك وزير – تاريخ بيهقي

4- نام كتابي است از دكتر احمد سيف

5- احمد شاملو

6-نزار قباني

7- لنگستون هيوز

8- همان

 

نوشته شده توسط آبیدر در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 0:2 | لینک ثابت |
آنچه اخراج بر « اساس قانون خودنوشته» نامیده میشود دست به تحصن آرام در برابردفتر مدیریت این کارخانه زدند . گفتنی است از مدتها پیش که بحث تغییر کاربری در این کارخانه  در دستورالعمل مدیریت این کارخانه قرار گرفت صدها کارگر به شکلی غیر قابل قبول اخراج و تظاهرات آنان دراعتراض  به این مسئله در فرورین ماه گذشته توسط نیرو های امنیتی ایران سرکوب شد . با ادامه این ماجرا اکنون نوبت به اخراج کارکنان رسمی این شرکت میرسد و در حالی که بنظر میرسد اختلاف مابین جنا حهای موجود در حکومت موجب شده است تا منافع برحق کارگران مورد وجه المصالحه قرار گیرد . به همین دلیل پیش بینی میشود با وجود گرانی و تورم بیش از حد و وجود بحرانهای اقتصادی حاکم برایران وضعیت معیشتی کارگران در بدترن وضعیت ممکن قرار گیرد . در بوشهر به علت وابسته بودن زندگی مردم به دریا تعطیلی و یا تغییر کاربری صنایع موجود در این رابطه موجبات فقر مضاعف را در این استان تشدید نماید.لازم به ذکر است این حرکت اعتراضی ممکن است در روزهای آینده ابعاد جدیدی بخود گیرد.

 

نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 23:57 | لینک ثابت |
" ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می خواهیم مرفه بشد، زندگی معنوی شما را هم می خواهیم که مرفه باشد! شما به معنویات احتیاج دارید. معنویات ما را بردند اینها! دلخوش نباشید که مسکن فقط میسازیم. آب و برق را مجانی میکنیم . اتوبوس را مجانی میکنیم. دلخوش به این مقدار نباشید ! معنویات شما را ، روحیات شما را عظمت میدیم . شما را به مقام انسانیت می رسانیم. "
{ از سخنرانی خمینی در بهشت زهرا 12 بهمن 1357 }
ایران امروز را می شود به" تکیه ای بزرگ در بازار" تشبیه کرد. همه شهرها و ادارات و مراکز نظامی و انتظامی و دانشگاهها و مدارس، شبیه تکیه ها و حسینیه های بزرگی هستند، که در آن روابط دلالی و بده بستان و کلاه برداری و ریا کاری و دروغ و تزویر حاکم است.
فرهنگ غالب، فرهنگ فرد گرائی و خودخواهی و خود محوری و دروغ و نیرنگ و ریا و چاپلوسی و تملق و رشوه دهی و رشوه خواری و پارتی بازی و پولپرستی و مدرک گرایی و نقش بازی کردن و چند شخصیتی بودن، و بدتر از همه، ضعیف کشی است.
امروز به نسبت هر 24 نفر ایرانی، یک واحد صنفی، نظیر بقالی و سبزی فروشی و قصابی و میوه فروشی و طلا فروشی و فرش فروشی و بوتیک لباس و کفش و غیره وجود دارد. به این قشر عظیم، دست فروشان و دلالهای ارز و سکه و بنگاه داران معاملات ملکی ( در هر خیابان بزرگ در تهران و شهرستانها، بیش از صد بنگاه معاملات ملکی وجود دارد ) و واسطه های دیگر را اضافه کنید تا درک نسبی از وزن این قشر گسترده در اجتماع و فرهنگ و روحیات آن در جامعه داشته باشید.
در حال حاضر بیش از هشتاد درصد کارگران شاغل در صنایع قراردادی هستند و تمامی کارگرانی که در کارگاههای 10 نفر کمتر و یا در واحد های صنفی مختلف کار می کنند، از هیچ گونه بیمه و بازنشستگی و هیچگونه تعطیلی و مرخصی سالیانه و عیدی و پاداش و حمایت قانونی در هیچ عرصه ای برخوردار نیستند. کارفرما با هر دستمزدی که بخواهد و تحت هرشرایطی می تواند آنها را به استخدام و یا در واقع به بردگی در آورد. این وضعیت بی حقوقی و عدم حمایت قانونی تنها شامل بخش اعظم طبقه کارگر ایران نمی شود بلکه حتی بخش اعظم کارمندان هم مشمول هیچ قانونی ( چه استخدام کشوری یا لشگری ) نمی باشند.
بخش اعظم مستخدمین آموزشی و آموزش عالی حق التدریسی هستند که هیچ ضابطه ای در رابطه با حقوق و شرایط کاری و ثبات و امنیت شغلی شان وجود ندارد. در وزارتخانه های دیگر هم، چندین سال است که اساسا استخدام رسمی و دائمی انجام نمی شود. کارمندان بخش خصوصی در عرصه های مختلف بهداشت و درمان و روزنامه ها و شرکتهای ساختمانی و غیره نیز در بسیاری موارد حتی قرار داد کار کتبی موقت هم ندارند و صرفا بر اساس توافق( در واقع تحمیل) شفاهی به کار مشغول می شوند.
در واقع بخش اعظم طبقه کارگر ایران و بخش اعظم کارمندان حقوقی معادل و در بسیاری موارد کمتر از حداقل دستمزد تعیین شده توسط شورای عالی کار دریافت می دارند که حتی دو تا سه برابر این حداقل دستمزد نیز زیر خط فقر تعیین شده توسط دستگاههای دولتی می باشد.
بخش اعظم روستائیان و کشاوران نیز درآمدی معادل صد تا صد و پنجاه هزار تومان در ماه دارند.
گرانی مسکن بیداد می کند. خرید مسکن برای اکثر حقوق بگیران بخصوص جوانان رویائی دست نیافتنی است. قیمت آپارتمان در مناطق جنوبی و مرکزی شهر تهران بین یک و نیم تا چهار و نیم میلیون تومان در هر متر مربع است. اجاره مسکن نیز متناسب با این افزایش قیمت است. برای اجاره یک واحد پنجاه متری در مناطق مرکزی شهر تهران حداقل باید مبلغ ده میلیون تومان پول پیش و ماهیانه سیصد هزار تومان پرداخت. اکثر حقوق بگیران حتی صد در صد حقوق ماهیانه شان کفاف اجاره مسکنشان را نیز نمی دهد.
طبق آمار اعلام شده دولتی حدود یک در صد جمعیت ایران یعنی هفتصد هزار نفر درآمدی کمتر از یک دلار درروز دارند. یعنی روزی 960 تومان. قیمت یک نان سنگک 150 تومان است. یک کیلو پنیر 4500تومان ، یک کیلو روغن 1000 تومان، مرغ کیلوئی 2000 تومان و گوشت 8000 تومان. به عبارت دیگر هفتصد هزار نفر با درآمد تقریبأ هشت روزشان فقط می توانند یک کیلو گوشت بخرند!
وضعیت بهداشت و درمان و مخارج آن هم که بیداد می کند. اکثریت مطلق کارگران و روستائیان و زحمتکشان شهری که اساسا از هیچگونه بیمه درمانی و خدمات اجتماعی برخوردار نیستند. آن حداقلی هم که بیمه هستند بیمه شان بخشی از مخارج دارو و درمان را می پردازد که آن هم سقف معینی دارد. بعضی از این بیمه ها همین مبلغ حداکثر تعیین شده را که دو میلیون تومان می باشد به صورت وام دراز مدت پرداخت می کنند.
مخارج درمان یک بیمار قلبی که دو هفته در بیمارستانی خصوصی در تهران بستری شده ( بدون جراحی ) حدود پنج میلیون تومان می باشد.
مراکز آموزشی ایران نیز از قانون کلی بازار تبعیت می کند. در بین 500 دانشگاه برتر جهان هیچکدام از دانشگاههای ایران وجود ندارد. دانشگاههای آزاد که در واقع تجارت خانه های فروش مدارک تحصیلی است و مدارک آن اساسا فاقد ارزش علمی است. مدارس غیر انتفاعی نیز که دقیقا انتفاعی است و با هدف پول در آوردن و چاپیدن تاسیس شده نیز در واقع دکانهای دونبشی هستند که از امکانات بهتری نسبت به مدارس دولتی برخوردارند و بچه های اقشار مرفه از آن استفاده می کنند.
بعد از گذشت سی سال از انقلابی که با آن همه فداکاری و ایثار و همبستگی و امید به آینده ای توام با آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی به پیروزی رسید و موفق شد یکی از پلید تریرین و مستبد ترین دیکتاتوری های وابسته به امپریالیستهای جهانی را سرنگون کند، امروز به برکت حاکمیت الهی جمهوری اسلامی، طبق آمار رسمی اعلام شده بانک مرکزی 14 میلیون نفر زیر فقر زندگی می کنند. آمار بیکاری در بین جوانان 18 درصد است. کارگران را به اتهام برگزاری مراسم روز جهانی کارگر به شلاق محکوم می کنند و به اتهام تشکیل سندیکای کارگری زبانشان را می برند و شکنجه می دهند و به زندان محکوم می کنند و حقوقشان را با تاخیر هفت هشت ماهه می پردازند. معلمان و دانشجویان و زنان به خاطر خواستهای به حقشان مورد سرکوب و آزار و اذیت و زندان و شکنجه قرار می دهند و آیات عظام و علمای اعلامی نظیر رفسنجانی، عباس واعظ طبسی، امامی کاشانی، محمد یزدی، ابوالقاسم خزعلی، علی اکبر ناطق نوری و علی فلاحیان و معزی به همراه فرزندان و همدستان معمم و مکلایشان نظیر ناصر واعظ طبسی و حمید یزدی و محسن رفیق دوست و علی لاریجانی در راس باندهای مافیائی مراکز صنعتی و معادن و ثروتهای جامعه را به یغما می برند.
استبداد، سرکوب، فقر، فلاکت، بیکاری، اعتیاد، فحشا، نا امنی اجتماعی و اختلاف فاحش طبقاتی حاصل رهبری امام عظیم شان و تحقق حاکمیت الهی جمهوری اسلامی و تلاشهای علمای اعلام و آیات عظام و حجج اسلام و بازاریان محترم در جهت عظمت دادن به روحیات و معنویات و رسانیدن مردم ایران به مقام انسانیت.
برگرفته از طوفان الکترونیکی ارگان الکترونیکی حزب کار ایران ( طوفان ) شماره 25 شهریور ماه 1387
نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 17:56 | لینک ثابت |
طبق آخرین اخبار رسیده به سندیکای کارگران شرکت واحد ، این نهاد مستقل صنفی در شصتمین سال تاسیس سولیدر ، برنده جایزه سال 2008 این نهاد شده است .
این نهاد در سال 1948 در راستای کمک بین المللی به کارگران جهان بنیان گزاری شده و مستقیما با کنفدراسیون بین المللی کارگران آزاد(ITUC) و کنفدراسیون اتحادیه های کارگری اروپا(ETUC) و سازمان جهانی کار(ILO) همکاری می کند و هر ساله جایزه رز نقره ای را به افراد و نهادهای واقعی و آزاد اهدا می کند.
قابل ذکر است این جایزه در سال 2005 به آقای خوان سوماویا رئیس سازمان جهانی کار اهدا شده بود
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه این پیروزی را به همه کارگران جهان تبریک می گوید و ازسولیدر و همه دست اندر کاران آن ، فدراسیون جهانی کارگران حمل و نقل و کنفدراسیون بین المللی کارگران آزاد همه کسانی که در تحقق این امر زحمت کشیده اند تشکر و قدردانی به عمل می آورد.
با امید به گسترش صلح و عدالت در همه جهان
سندیکای کارگران شرکت واحد
اتوبوسرانی تهران و حومه
25/6/1387
نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 17:44 | لینک ثابت |

مزایده فروش هزارهکتارزمین کشاورزی درهفت تپه دراثرمبارزه کارگران با شکست مواجه شد. اکنون نیزدردورجدیدی، آگهی مزایده هفتصد هکتاراززمین ها اعلام شده است.

شرکت کشت و صنعت نی شکرهفت تپه زیرنظر" شرکت مادرتخصصی تولید محصولات کشاورزی، دامی و منابع طبیعی" وابسته به وزارت جهاد کشاورزی است. درتیرماه  87، طبق مصوبه هیأت دولت، این شرکت به وزارت صنایع و معادن واگذارشد که گویا قراراست تا چند ماه دیگراین تحول به طورکامل انجام گیرد.

ازآنجا که درراستای خصوصی سازی(بخوانید اختصاصی-خودی سازی) و اجرای اصل 44 قانون اساسی قراربراین است که چوب حراج به زمین ها و اموال این شرکت زده شود و به " خودی" ها واگذارشود، کارگران هفت تپه که تا کنون طی چندین مرحله اعتصاب و اعتراض موفق به دریافت بخشی ازحقوق معوقه خود شده اند، دریک حرکت اعتراضی و فشارموفق شدند اولین مزایده ی فروش زمین های این شرکت را با شکست مواجه کنند.

 دراولین مزایده قراربرفروش هزارهکتارزمین بود که ناکام ماند.

 اکنون آگهی مزایده ی هفتصد هکتارزمین اعلام عمومی شده است که به نظرمی رسد با توجه به اعتراض ها و فشارهای کارگران هفت تپه این بارنیزاین دسیسه خنثی شود.

نکته جالب توجه این است که برخی شرکت هایی که قصد شرکت درمزایده را داشته اند، نگران هستند که درصورت خریداری زمین و انجام عملیات کشاورزی، کشت آنها به آتش کشیده خواهد شد و ازاینرو آنان ازخیرشرکت دراین مزایده گذشته اند!

به پیوست تصویر آگهی مزایده جهت اطلاع ارسال شده است.

شایسته است که همگان با شرکت فعالانه درمبارزه کارگران هفت تپه همکاری نمایند.

نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 17:43 | لینک ثابت |

غلامرضا غلامحسینی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد که در تاریخ 1387/4/4دستگیر و روانه زندان اوین شده بود روز سه شنبه 1387/6/26 ساعت 18.30 با قرار وثیقه 100 میلیون تومانی آزاد شد.


سندیکای کارگران شرکت واحد آزادی غلامرضا غلام حسینی را به خانواده این فعال سندیکایی ، اعضای سندیکا و همه کارگران ایران و جهان تبریک می گوید .
سندیکای کارگران شرکت واحد
اتوبوسرانی تهران و حومه
1387/6/26

نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 17:41 | لینک ثابت |

آقای شمس الواعظین، «اصلاح طلب» معروف و عضو انجمن صنفی مطبوعات  می گوید: « بی‌‏توجهی رسانه‌‏ها به مسائل اقشار آسیب‌‏پذیر موجب پیدایی بی‌‏اعتمادی در این قشر شده است. این مسئله باعث بی‌‏اعتمادی مطلق در بین طبقاتی می‌‏شود که روزی اصلی‌‏ترین پایگاه اجتماعی حکومت و حوزه قدرت سیاسی به شمار می‌‏رفتند. در نتیجه ما شاهد کاهش مشارکت سیاسی طبقات کارگری و آسیب‌‏پذیر خواهیم بود» (خبرگزاری ایلنا، 24/6/87)

شمس الواعظین خطر فروریزی توهم های کارگران به اپوزیسیون «اصلاح طلب» سرمایه را خوب درک کرده  و از این بابت به وحشت افتاده است. او به رسانه های رسمی این باندها انتقاد می کند که چرا وظیفه خود را در معماری هر چه ماهرانه تر افکار عمومی کارگران بر اساس ملزومات ماندگاری سرمایه داری خوب انجام نمی دهند. این ها حرف های آقای «اصلاح طلب» وعضو انجمن صنفی مطبوعات است. پیداست که او حرف دل خویش را می زند. او ازجمله مدافعان و حامیان و نمایندگان فکری و سیاسی نظام سرمایه داری است. طبیعی است که فروریزی توهم های کارگران به قدرت سیاسی سرمایه را خطر تلقی کند و از رسانه های سرمایه بخواهد که برای رفع این خطر تلاش کنند. طرح تمامی این نکات برای شمس الواعظین و همه همانندانش امری عادی است و هر کسی جز این پندارد بی گمان انسانی بیگانه با الفبای درک مادی تاریخ است. هدف ما از نگارش این چند سطر نیز نقد نظرات ایشان نیست. آنچه مورد بحث ماست نه انتقاد بلکه افشای پاره ای وارونه پردازی های این «اصلاح طلب» دوخردادی است. وارونه پردازی های وی به طور بسیار مختصر عبارتند از:

1. او چنین وانمود می کند که گویا توده های کارگر تا حالا به دولت سرمایه یا به این و آن باند اپوزیسیون طبقه سرمایه دار در درون و بیرون دولت سرمایه داری باورداشته اند و این باور بر اثر غفلت مطبوعات سرمایه در مهندسی ماهرانه افکار کارگران دچار تزلزل شده است. این سخن از بیخ و بن نادرست است. اگر کارگران ایران تا لحظه حاضر نظام سرمایه داری و دولت این نظام را از میان نبرده اند در وهله اول زیر فشار سرکوب دولت سرمایه و در وهله دوم به علت توهمات ناشی از راه حل پردازی های اپوزیسیون های راست و چپ سرمایه بوده که مانع سازمانیابی درست مبارزه ضدسرمایه داری آنان شده است. به این ترتیب، شمس الواعظین دست به یک وارونه پردازی آشکار می زند هنگامی که کارگران را پایگاه قدرت دولت های سرمایه داری معرفی می کند.

2. شمس الواعظین عروج جنبش کارگری، اعتصابات گسترده کارگران در مناطق مختلف کشور، خروش خشم توده های چند میلیونی کارگر در سراسر جامعه را بسیار خوب می بیند و این امر سراسر وجودش را به رعشه می اندازد. او با مشاهده این وضعیت و احساس هراس ناشی از آن، انتقاد خود را متوجه رسانه ها و دستگاه های مهندسی افکار طبقه خود می کند. او می پندارد که اگر این مطبوعات  تلاش بیشتر کرده و برای معماری افکار کارگران سرمایه گذاری بیشتری کرده بودند کارگران از دولت  فاصله نمی گرفتند. این تصور عضو انجمن صنفی مطبوعات نیز نادرست است. رسانه های جمعی سرمایه در انجام وظایف مورد نظر شمس الواعظین هیچ کوتاهی نکرده اند. آن ها هر چه در توان داشته اند برای شست و شوی مغزی توده های کارگر انجام داده اند. شالوده خیزش های گسترده کارگری در شرایط کنونی فشار مرگبار و بیش از پیش شدت استثمار سرمایه و محروم شدن تام و تمام طبقه کارگر از هر نوع حق و حقوق انسانی است. بیکاری و گرسنگی و مرگ و میر انبوه ناشی از گرسنگی، اجبار به تن فروشی زیر فشار فقر و بالارفتن لحظه به لحظه شمار کودکان خیابانی خانواده های کارگری است که آتش خشم و قهر کارگران را همه جا علیه سرمایه و دولت آن شعله ور ساخته است. در این جا نیز آقای شمس الواعظین جمود تاریخی تفکر خود را با آشکار ترین وارونه پردازی  ها به هم پیوند می زند تا شاید بر روی واقعیت های روشن زندگی کارگران پرده اندازد.

شمس الواعظین می داند که تا چند ماه دیگر مضحکه عوام فریبانه ای به نام انتخابات ریاست چمهوری توسط دولت سرمایه به صحنه آورده خواهد شد. او از حالا با تمامی قوا مترصد است که شاید بازهم با سوء استفاده از موقعیت ضعیف و پراکنده جنبش کارگری بخش هایی از کارگران را پشت سر این یا آن باند سرمایه به صف کند. به همین دلیل دست به دامن اربابان جراید و صاحبان رسانه ها می شود که دست به کار شوند و موقعیت ضعیف جنبش کارگری را وثیقه اثربخشی توهم بافی ها و ترفندپردازی های خود سازند. آنچه ایشان برنامه ریزی می نماید و به مطبوعات سرمایه توصیه می کند جزء جدایی ناپذیر ستمی است که نظام سرمایه داری علیه کارگران روا می دارد. کارگری که گول این وارونه پردازی ها را بخورد یا همچون رهبران شوراهای اسلامی کار و خانه کارگری ها مزدور سرمایه است، یا مانند افراد آویخته به احزاب و محافل چپ و راست تا مغز استخوان دچار رفرمیسم منحط سرمایه پسندانه است و یا، در بهترین حالت، انسانی مستأصل و ناآگاه است. شرایط کنونی جنبش کارگری نه شرایط غلتیدن در منجلاب توهم به این و آن باند سیاسی طبقه سرمایه دار بلکه شرایط تلاش بی امان و هدفدار و آگاه برای سازمانیابی سراسری و شورایی ضد سرمایه داری این جنبش حول منشور مطالبات پایه ای طبقه کارگر است.

 

کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه تهران)

25 شهریور 87

www.hamaahangi.com

hamaahangi@gmail.com

نوشته شده توسط آبیدر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 17:36 | لینک ثابت |
 جدال با فقر!!!

فیودور داستایفسکی؛ ترجمه‌ی پریسا رضایی  ۱۳۸۶/۰۸/۰۵
داستان کوتاه

صبحی‌ زود بود. در دالانی‌ سرد و مرطوب‌ از خواب‌ بیدار شد. پیراهن‌ کوچکش‌ نازک‌ بود، از سرما می‌لرزید. در حالی‌ که‌ کنج‌ دالان‌ روی‌ جعبه‌ای‌ نشسته‌ بود، از بی‌حوصلگی‌ مشغول‌ تماشای‌ بخار سفیدی‌ شد که‌ با هر نفس‌ از دهانش‌ بیرون‌ می‌آمد. بالای‌ سر مادر مریضش‌ رفت‌ که‌ روی‌ تخت‌ کهنه‌ و فرسوده‌ای‌ خوابیده‌ بود. مادرش‌ مانند تکه‌ چوبی لاغر شده‌ بود. به‌ جای‌ بالش‌ زیر سرش‌ چیزی‌ مثل‌ یک‌ بقچه‌ قرار داشت.
چرا آنان‌ به‌ این‌ روز افتاده‌ بودند؟ حقیقت‌ ماجرا این‌ بود که‌ او با پسر کوچکش‌ از شهر دیگری‌ به‌ این‌جا آمده‌ بودند و او به‌ طور ناگهانی‌ بیمار شده‌ بود...
پشت‌ در جشن‌ برپا بود، به‌ همین‌ علت‌ از سایر ساکنان‌ آن‌ دالان‌ حالا کسی‌ آن‌جا نبود، همه‌ بیرون‌ رفته‌ بودند. شاید می‌شد آبی‌ برای‌ نوشیدن‌ یافت، اما پسربچه‌ هر چه‌ گشت‌ حتی‌ یک‌ تکه‌ نان‌ خشک‌ هم‌ برای‌ خوردن‌ نتوانست‌ پیدا کند. وقتی‌ به‌ گونه‌های‌ مادرش‌ دست‌ کشید، از این‌که‌ مادرش‌ هیچ‌ تکانی‌ نخورد، بسیار تعجب‌ کرد. صورت‌ مادرش‌ مثل‌ دیوارهای‌ دالان‌ سرد و یخ‌زده‌ بود.
بچه‌ با خودش‌ فکر کرد این‌جا چقدر سرد است. نمی‌دانست‌ که‌ دست‌هایش‌ را روی‌ شانه‌های‌ یک‌ مرده‌ گذاشته‌ است. برای‌ گرم‌ کردن‌ دست‌هایش‌ روی‌ آن‌ها دمید. وقتی‌ کلاه‌ کپی‌ خود را روی‌ تخت‌ پیدا کرد، آن‌ را برداشت‌ و پاورچین‌ پاورچین‌ از دالان‌ خارج‌ شد.
با خودش‌ گفت: "آه، خداوندا، عجب‌ شهری!"
او هیچ‌ وقت‌ در زندگی‌ خود با چنین‌ منظره‌ای‌ روبرو نشده‌ بود. آن‌قدر اسب، درشکه‌ و برف‌ زیاد بود که‌ دهانش‌ باز مانده‌ بود. بخار غلیظی‌ که‌ از بینی‌ اسب‌ها در حال‌ گذر خارج‌ می‌شد، روی‌ پوزه‌شان‌ یخ‌ می‌زد، اسب‌ها سم‌کوبان‌ از میان‌ برف‌های‌ نرم‌ سنگفرش‌ خیابان‌ عبور می‌کردند. پسر بچه‌ توی‌ خیابان‌ دیگری‌ پیچید و حیرت‌زده‌ با خود گفت: "چه‌ خیابان‌ پهنی! همش‌ به‌ آدم‌ تنه‌ می‌زنند و پایت‌ را لگد می‌کنند. همه‌ داد می‌کشند، می‌دوند یا سواره‌ می‌گذرند. و چراغ، چقدر چراغ‌ زیاد است. این‌ دیگر چیست؟ عجب‌ ویترین‌ بزرگی، پشت‌ ویترین‌ اتاقی‌ است‌ و توی‌ اتاق‌ درختی‌ که‌ تا سقف‌ اتاق‌ قد دارد. این‌ درخت‌ کریسمس‌ است‌ با یک‌ عالمه‌ کاغذ رنگی‌ و سیب‌های‌ طلای‌ی و دور و بر درخت‌ هم‌ پر از عروسک‌ها و اسب‌های‌ کوچک‌ است. توی‌ اتاق‌ چند بچه‌ تمیز در حال‌ جست‌‌و‌خیز و بازی‌ هستند، همه‌شان‌ می‌خندند. بازی‌ می‌کنند، می‌خورند و می‌نوشند."
کودک‌ بی‌نوا همه‌ این‌ها را تماشا کرد و گیج‌ بر جای‌ ماند و خندید. اما حالا دیگر انگشت‌های‌ پایش‌ شروع‌ به‌ درد گرفتن‌ کرده‌ و دست‌هایش‌ کاملاً‌ سرخ‌ شده‌ بود. انگشت‌هایش‌ از شدت‌ سرما خم‌ نمی‌شد و وقتی‌ حرکت‌شان‌ می‌داد، درد می‌گرفت. کودک‌ به‌ تلخی‌ به‌ گریه‌ افتاد و دوان‌ دوان‌ دور شد.
از پشت‌ ویترین‌ دیگری، مغازه‌ای‌ دیگر را تماشا کرد که‌ در آن‌ باز هم‌ یک‌ درخت‌ کریسمس‌ تزئین‌ شده‌ قرار داشت. داخل‌ مغازه‌ میزی‌ قرار داشت‌ که‌ روی‌ آن‌ همه‌ نوع‌ کیک‌ چیده‌ شده‌ بود؛ کیک‌ بادام، کیک‌ سرخ، کیک‌ زرد و ... پشت‌ میز چهار خانم‌ شیک‌پوش‌ نشسته‌ بودند و به‌ هر کس‌ که‌ داخل‌ می‌شد کیک‌ می‌دادند و آدم‌های‌ آراسته‌ فراوانی‌ از خیابان‌ می‌آمدند و داخل‌ می‌رفتند. کودک‌ نیز دزدکی‌ در را باز کرد که‌ داخل‌ برود.
-  اوهو!
چرا این‌ طور سرش‌ داد کشیدند، یک‌ نفر با دست‌ اشاره‌ای‌ کرد که‌ یعنی‌ گورت‌ را گم‌ کن! یکی‌ از خانم‌ها به‌ سرعت‌ به‌ او نزدیک‌ شد و یک‌ کوپک‌ توی‌ دستش‌ گذاشت‌ و در را به‌ طرف‌ خیابان‌ باز کرد. پسر بچه‌ خیلی‌ ترسید. سکه‌ یک‌ کوپکی‌ از دستش‌ افتاد و به‌ داخل‌ خیابان‌ قل‌ خورد. او می‌بایست‌ آن‌ را محکم‌ می‌گرفت‌ ولی‌ انگشت‌هایش‌ اصلاً‌ خم‌ نمی‌شد. به‌ سرعت‌ پا به‌ فرار گذاشت. به‌ کجا؟ خودش‌ هم‌ نمی‌دانست.
دوید و دوید. توی‌ دست‌هایش‌ دمید و "ها" کرد. ناگهان‌ احساس‌ کرد یک‌ نفر از پشت‌ سر یقه‌اش‌ را چسبید. بچه‌ ولگرد و شروری‌ که‌ بزرگ‌تر از او بود مشتی‌ بر سر او زد و کلاهش‌ را قاپید، آن‌گاه‌ پشت‌پایی‌ به‌ او زد. پسربچه‌ زمین‌ خورد. مردم‌ در پی‌ دزد داد زدند، او باز هم‌ ترسید. از جا جهید، دوید و دوید. به‌ کجا؟ خودش‌ هم‌ نمی‌دانست. توی‌ حیاطی‌ غریبه، پشت‌ هیزم‌های‌ چیده‌ شده‌ خود را پنهان‌ کرد. با خودش‌ فکر کرد: "این‌جا تاریک‌ است. دیگر هیچ‌‌کس‌ نمی‌تواند پیدایم‌ کند."
همان‌جا چمباتمه‌ زد، از شدت‌ ترس‌ نفسش‌ در نمی‌آمد. ناگهان‌ به‌ گونه‌ای‌ حیرت‌آور احساس‌ سبکی‌ به‌ او دست‌ داد. دیگر دست‌ها و پاهایش‌ درد نمی‌کردند، گرما در تمامی‌ بدنش‌ جریان‌ پیدا کرد. چنان‌ گرمش‌ شد که‌ گویی‌ روی‌ اجاقی‌ دراز کشیده‌ است. لرزه‌ای‌ دیگر بر او مستولی‌ شد و آن‌گاه‌ به‌ خواب‌ فرو رفت.
چقدر خوشحال‌ بود که‌ به‌ این‌ راحتی‌ به‌ خوابی‌ چنین‌ آسوده‌ و خوش‌ فرو رفته‌ است. گویی‌ در رؤ‌یا می‌دید که‌ مادرش‌ مانند گذشته‌ بالای‌ سرش‌ لالایی‌ می‌خواند.
 - مامان‌ من‌ می‌خواهم‌ بخوابم، آخ‌ چقدر خوبه‌ آدم‌ این‌جا بخوابه.
صدایی‌ لطیف‌ توی‌ گوشش‌ پیچید: "پسرم‌ بیا به‌ سوی‌ من، به‌ سوی‌ درخت‌ کریسمس".
پسر بچه‌ با خودش‌ فکر کرد مادرش‌ او را صدا می‌زند. اما نه!‌ این‌ صدای‌ مادرش‌ نبود. کسی‌ توی‌ تاریکی‌ روی‌ او خم‌ شد و بغلش‌ کرد. سبکی‌ لطیفی‌ او را فرا گرفت. آه‌ چه‌ درخت‌ کریسمس‌ قشنگی! اما نه، این‌ که‌ درخت‌ کریسمس‌ نیست، هرگز هیچ‌کس‌ چنین‌ درختی‌ را به‌ عمر خود ندیده‌ است. همه‌ چیزهایش‌ برق‌ می‌زند، همه‌ چیزهایش‌ می‌درخشد و دور تا دور آن‌ عروسک‌ قرار دارد. اما نه، این‌ها پسر بچه‌ها و دختر بچه‌هایی‌ هستند که‌ به‌ سبکی‌ نسیم‌ در پرواز هستند، آنان‌ به‌ سوی‌ او پرواز می‌کنند و او را می‌بوسند، و او را در آغوش‌ می‌گیرند. حالا او هم‌ پرواز می‌کند. مادرش‌ او را می‌بیند و شادمانه‌ لبخند می‌زند.
-  مادر! مادر! آخ‌ مادر این‌جا چقدر خوب‌ است.
بار دیگر بچه‌ها او را می‌بوسند. او خندان‌ می‌پرسد: "پسرها، دخترها، شما کی‌ هستید؟"
آنان‌ به‌ او پاسخ‌ می‌دهند: "این‌ درخت‌ کریسمس‌ مسیح‌ است. در این‌ روز همیشه‌ برای‌ آن‌ دسته‌ از کودکانی‌ که‌ روی‌ زمین‌ هیچ‌ درخت‌ کریسمسی‌ ندارند، این‌ درخت‌ را به‌ پا می‌کند."
و پسر بچه‌ می‌شنود که‌ دختر بچه‌ها و پسر بچه‌ها زمانی‌ بچه‌هایی‌ مثل‌ خود او بودند و حالا همه‌شان‌ این‌جایند، همه‌شان‌ حالا فرشته‌ هستند، حضرت‌ مسیح‌ دست‌هایش‌ را بر فراز سرشان‌ گرفته‌ و دارد برای‌ آنان‌ و برای‌ مادران‌ فقیرشان‌ دعای‌ خیر می‌خواند.
 
***
 
فیودور میخایلوویچ‌ داستایفسکی‌
Fedor Mikhailovich Dostoyevskiy
1821-1881
 
در سراسر تاریخ‌ ادبیات‌ روس‌ شاید یک‌ یا دو تن‌ به‌ مانند چخوف‌ یا تولستوی‌ را بتوان‌ یافت‌ که‌ رقیبی‌ برای‌ داستایفسکی‌ به‌ شمار آیند.
داستایفسکی‌ از همان‌ کودکی‌ در محیطی‌ تیره‌ و تار و غم‌آلود با پدری‌ تندخو و خسیس‌ پرورش‌ یافت. هجده‌ ساله‌ بود که‌ پدرش‌ نیز به‌ دست‌ چند دهقان‌ کشته‌ شد و از این‌ پس‌ بیماری‌ صرع‌ وی‌ آغاز شد.
اولین‌ اثر داستایفسکی، بزرگ‌ترین‌ منتقدان‌ زمانه‌ را به‌ ستایش‌ برانگیخت؛ اما چندی‌ نگذشت‌ که‌ داستایفسکی‌ به‌ جرم‌ فعالیت‌های‌ سیاسی‌ دستگیر و به‌ اعدام‌ محکوم‌ شد. پای‌ چوبه‌ اعدام‌ ناگهان‌ خبر دادند که‌ حکم‌ اعدام‌ به‌ حبس‌ با اعمال‌ شاقه‌ تبدیل‌ شده‌ است. اما داستایفسکی‌ هرگز از ضربه‌ حاصل‌ از اجرای‌ دروغین‌ مراسم‌ اعدام‌ رهایی‌ نیافت.
خاطرات‌ خانه‌ مردگان، جنایت‌ و مکافات، جن‌زدگان، ابله، برادران‌ کارامازوف‌ و ... از جمله‌ آثاری‌ بودند که‌ ادبیات‌ روسی‌ را زیر و رو کردند.
در واقع‌ داستایفسکی‌ را باید پدر ادبیات‌ روانشناختی‌ شمرد. وی‌ همو بود که‌ فروید، نیچه‌ و آینشتاین‌ بزرگ‌ترین‌ ستایش‌ها را نثار او کردند.
گرچه‌ داستایفسکی‌ را با رمان‌هایش‌ می‌شناسند اما او صاحب‌ داستان‌های‌ کوتاه‌ فراوانی‌ نیز هست که‌ خواندن‌شان‌ خالی‌ از لطف‌ نیست.

نوشته شده توسط آبیدر در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 18:48 | لینک ثابت |

کارگران سه کارخانه مهم نساجی در شهر سنندج در طول روزهای اخیر دامنه مبارزات خویش را گسترش دادند. کارگران نساجی کردستان، غرب بافت و پرریس دست در دست هم به گونه ای سازمان یافته و برنامه ریزی شده در خیابان های سنندج به راه پیمایی پرداختند و با سردادن فریاد اعتراض علیه مظالم سرمایه خواستار پرداخت فوری مطالبات خود و تضمین قطعی اشتغال و ادامه کار خویش شدند. حرکت متحد کارگران بسیار ارزنده و امیدبخش است. تا همین جا نهادهای دولتی سرمایه و از جمله اداره کار در مقابل این خیزش جمعی دست به عقب نشینی زده اند و با احساس خطر از گسترش این مبارزات دست به کار وعده و وعید و گرفتن ژست های دروغین به نفع کارگران شده اند. عمال دولتی سرمایه با مشاهده عروج خشم کارگران این چنین وانمود می کنند که گویا برای بازگشت به کار کارگران غرب بافت و نساجی کردستان به سر کار خویش مترصد فشار علیه سرمایه داران هستند!! آن ها همچنین تلاش کرده اند تا با سلاح وعده و ترفند کارگران پرریس را به ختم اعتصاب و شروع کار متقاعد سازند. مبارزات کارگران از آغاز تا امروز از پاره ای نقاط قوت اساسی برخوردار بوده است. پافشاری بر تحقق مطالبات، ادامه پیکار، تحکیم پایه های اتحاد و گسترش همدلی، برنامه ریزی اعتراضات متحد و دسته جمعی و نوع این راهکارها همه واجد اهمیت هستند و همگی وجوه واقعی قوت مبارزات روز کارگران را به نمایش می گذارند. این مبارزات اکنون در موقعیتی قرار گرفته است که تضمین تداوم یا هر سطح از پیروزی آن در گرو هوشیاری، ابتکار عمل و توسل به راهکارهای مؤثر و کارساز است. سرمایه دار صاحب غرب بافت با بازگشت چند کارگر موافقت کرده است و در مورد بقیه بیکارشدگان به دادن وعده چند ماه بیمه بیکاری اکتفا کرده است. در مورد کارگران نساجی کردستان جز وعده و وعیدهای توخالی نهادهای دولتی یا حرف های این یا آن دولتمرد فریبکار سرمایه هیچ چیز دیگری در دست توده های کارگر نیست.

 جمع بندی درست از روند مبارزات کارگران از آغاز تا امروز به علاوه کل تجارب حاصل از تاریخ جنبش کارگری بین المللی به ما می گوید که اعمال قدرت و فشار دادن گلوی سرمایه تنها سلاح دست ما برای گرفتن هر میزان از مطالباتمان است. ما تا اینجا در همین سطح از اعمال قدرت توانسته ایم عمال دولتی سرمایه را مجبور کنیم که برای رفع خطر از سر سرمایه از همه سو به دست و پا افتند و با دروغ و ترفند و عوام فریبی وانمود کنند که گویا می خواهند  کاری به نفع ما انجام دهند. صاحبان سرمایه نیز با تبانی دولتمردان تشخیص داده اند که باید ولو بسیار مزورانه و عوام فریبانه برخی عقب نشینی های محدود را بپذیرند. در این جا و در این حلقه از زنجیره تداوم مبارزه سه نکته بسیار مهم در پیش روی ماست. نخست این که هر نوع باور به هر میزان دخالت نهادهای دولتی به نفع ما انداختن طناب دار بر گردن خودمان است. آن ها فقط با احساس وحشت از گسترش اعتراض و ابراز قدرت ما وارد میدان شده اند و هر قول و وعده ای که می دهند یا هر حرفی که ظاهراً بر خلاف میل کارفرمایان بر زبان می رانند دروغ محض است. هدف آن ها از همه این تلاش ها رفع خطر پیکار توده های طبقه ما از سر سرمایه داران است. نکته دوم این که توافق احتمالی صاحبان سرمایه با این یا آن خواست ما در مورد تضمین اشتغال آتی نیز فاقد هر نوع ضمانت اجرائی است. واقعیت این است که همه آنچه اینان اعم از سرمایه دار یا دولتمرد سرمایه انجام می دهند، تاکتیک مشترک روز آن ها برای غلبه بر مبارزه ما و خریدن فرصت برای اجرای نقشه های خویش است. سومین و مهم ترین نکته این است که ادامه پیروزمند مبارزات ما مستلزم تداوم رشد یابنده شیوه ها و راهکارهای کارساز اعمال قدرت علیه سرمایه است. مبارزات تا کنونی ما در مجموع شرایطی را پدید آورده است که اولاً توانایی ما برای توسل به راهکارهای تعیین کننده تر و مهم تر را بالا برده است و ثانیاً شکست بن بست های سر راه آن به اتخاذ این راهکارهای کارسازتر و مؤثرتر موکول گردیده است. ما باید درست در بطن همین مبارزات خود را برای تصرف هر سه کارخانه نساجی کردستان، غرب بافت و پرریس آماده کنیم. دولت سرمایه در تدارک است تا در ازای بازگشت چند نفر ما به کارخانه، بخش بسیار عظیمی از محصول کارمان را در شکل وام های سنگین و سایر کمک ها به صاحبان سرمایه تقدیم کند. سئوال مهم پیش روی ما این است که چرا ما صاحبان واقعی این کارخانه ها، ما تولید کنندگان واقعی سرمایه های کل این کارخانه ها، دست به تصرف آنچه خود تولید کرده ایم نزنیم؟ چرا ما همان گونه که در مبارزات تا کنونی خویش نشان داده ایم به اعمال قدرت وسیع تر و سازمان یافته تر علیه سرمایه متوسل نشویم؟ چرا ما دولت سرمایه داری را مجبور نکنیم که همه این تسهیلات و امکانات را به صورت کاملاً رایگان در اختیار خودمان قرار دهد؟ کارخانه ها مال ماست. ما آن ها را آفریده ایم. تمامی دار و ندار آن ها حاصل کار و استثمار سالیان دراز ماست. سرمایه داران و دولتمردان سرمایه در مقابل موج خشم و قهر ما به صورت مصلحتی و تاکتیکی دست به این یا آن عقب نشینی می زنند . این کارها و ترفندها نباید ما را فریب دهد. تا اینجا بسیارخوب جلو رفته ایم. وظیفه روز و گام کنونی گسترش مبارزه و تضمین کننده موفقیت ما تدارک آگاهانه و سنجیده و برنامه ریزی شده تصرف هر سه کارخانه است. ما در اتحاد با هم توانسته ایم سرمایه داران و نهادهای دولتی را مجبور به شنیدن حرف های خویش کنیم. با تشکیل شوراهای ضد سرمایه داری برای تصرف هرسه کارخانه، با روی کردن به همه همزنجیران خویش در سراسر ایران و جهان، با تشویق کارگران نیشکر هفت تپه، لاستیک البرز، لوله سازی خوزستان و کارگران 200 کارخانه درحال تعطیل دیگر به انجام کارهای ما برای تصرف کارخانه های خود، با سازمانیابی سراسری حول «منشور مطالبات پایه ای طبقه کارگر ایران» می توانیم موقعیت روز جنبش طبقه مان را  به کلی عوض کنیم. موفقیت مبارزه طبقاتی ما درگرو عبور از این گذرگاه است. بقیه راه ها به گورستان تسلیم و سازش ختم می شود.  

کارگران علیه سرمایه متشکل شویم !

برای جلوگیری از بیکاری، کارخانه های درمعرض تعطیل را به تصرف خود درآوریم !

کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه تهران)

23 شهریور 87

www.hamaahangi.com

hamaahangi@gmail.com

نوشته شده توسط آبیدر در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 18:11 | لینک ثابت |

رفرمیسم اتحادیه ای در همه جهان زبان واحدی دارد و نقش همگونی را بازی می کند. کانون صنفی معلمان در ایران به همان اندازه گورستان مبارزات ضد سرمایه داری این بخش از طبقه کارگر جامعه است که اتحادیه های کارگری انگلیس، کانادا و آمریکا یا کشورهای اسکاندیناوی و اروپای غربی محل دفن هر جنب و جوش ضد سرمایه داری توده های کارگر آن کشورها هستند. رئیس این کانون در گفتگوی اخیر خود با یکی از رسانه ها می گوید: « بنیاد کار کانون های صنفی مبارزه با حکومت نیست،  انتظار معلمان از این کانون ها هم آن نیست که برای دگرگونی سیاسی و کوتاه مدت کار کنند. قدرت کانون ها تنها در چهارچوب حاکمیت قوانین کشور می تواند بروز نماید. کانون صنفی برای بهبود معیشت و آرامش فکری معلمان تلاش می کند. زندگی معلم به دولت وابسته است و نمی تواند و مجاز نیست که با دولت مبارزه غیرقانونی کند. معلم خودش عضوی از دولت است. بخش کوچکی به نام حراست، آن هم شمار اندکی از آن ها، با ما برخوردهای تندی دارند اما این را نباید به حساب همه دولت گذاشت .... »

این که توده وسیع معلمان با شنیدن حرف های بالا چه واکنشی نشان خواهند داد موضوعی است که باید کاوش کرد. اما ما به عنوان فعالان جنبش ضدسرمایه داری طبقه کارگر و در مکان کسانی که جمعیت عظیم معلمان را بخشی از توده همزنجیر طبقه خود می دانیم نکات بالا را عوام فریبانه، وارونه پردازانه و گمراه کننده تلقی می کنیم. در این باره ولو کوتاه صحبت خواهیم کرد. اما قبل از هر چیز ببینیم معلمان به طور واقعی چه کسانی هستند، چه می خواهند و راه درست تحقق مطالبات و اهداف آنان چیست.

معلمان بخش جدایی ناپذیری از طبقه کارگر جامعه اند. اعتراضات و مبارزات آن ها سنگری از پیکارها و مبارزات توده های کارگر است. معلم همچون هر کارگر دیگر از طریق فروش نیروی کار خویش زندگی می کند. نیروی کار او به اندازه نیروی کار هر کارگر دیگر نیاز روند بازتولید سرمایه است. این سرشت سرمایه داری است که کار یدی و فکری را از هم تفکیک می کند و متناسب با ملزومات ارزش افزایی و سودجویی و خودگستری خود آن ها را در مدارج مختلف اهمیت یا بی اهمیتی  ازهم متمایز می سازد. یک چیز روشن است و آن این که محصول مادی و اجتماعی ناشی از کار درون جامعه محصول کار کل طبقه کارگر و از جمله معلمان است. نظام سرمایه داری دستاوردهای کار بشر را به صورت ساختارهای اقتصادی و اجتماعی بسط یافته شیوه تولید در مقابل طبقه کارگر قرار می دهد و بر این طبقه مسلط می کند. سرمایه در قالب کارخانه بر برده مزدی مورد استثمار سرمایه دار تسلط می یابد و مدرسه و دانشگاه نیز به همان سیاق بازهم در قالب سرمایه بر کارگر آموزشی تحث استثمار دولت یا سرمایه دار خصوصی مسلط می شود. معلم نیروی کارش را به سرمایه می فروشد و صاحب سرمایه که می تواند دولت یا هر کس دیگری باشد با مصرف این نیرو به بخشی از ملزومات بازتولید و ارزش افزایی سرمایه پاسخ می گوید. معلم بر خلاف تحریف ها و وارونه بافی های رایج محافل مختلف چپ یا راست بخشی از طبقه متوسط جامعه نیست. او یک کارگر است و مثل همه کارگران از دخالت در سرنوشت کار و زندگی و محصول کار خویش محروم است.  درک درست و علمی این واقعیت برای معلم و برای هر کارگر همزنجیر او مسلماً بسیار لازم و مهم است. اما واقعیت ها قبل از هر چیز و پیش از آن که به قالب فرمول بندی ها و الفاظ حلول کنند در زندگی روزمره مان با تمام زمختی خود بر حواس پنچ گانه ما فشار می آورند. آنچه کارگران در شرایط روز جامعه می کشند همان دردها، رنج ها و سیه روزی هایی است که همه کارگران دیگر می کشند. به بیان دقیق تر، سرمایه با آنان همان می کند که علیه همه بخش های دیگر توده های طبقه شان اعمال می نماید. بهای نیروی کارشان به صورت هولناکی نازل است و میزان واقعی آن هر روز از روز پیش کمتر می شود. کار دائم آنان حتی قبل از برخی بخش های دیگر طبقه کارگر به کار قراردادی تبدیل شده  و پرونده تضمین اشتغال آنان در سطحی بسیار وسیع به طور کامل بسته شده است. حقوق معلمان 6 ماه 6 ماه پرداخت نمی شود. بسیاری از معلمان بیمه نیستند و در صورت رسیدن به سن بازنشستگی از هیچ نوع حقوق بازنشستگی برخوردار نیستند. مبارزات معلمان همواره و در تمامی طول 100 ساله اخیر تاریخ جامعه همسان مبارزات همه بخش های دیگر طبقه کارگر سرکوب شده است. این مبارزات توسط دولت های سرمایه داری به خاک و خون کشیده شده است. وضعیت معیشت و شرایط کار و زندگی معلمان در سی سال اخیر همان گونه آماج تهاجم و سلاخی های سرمایه قرار گرفته که زندگی سایر همزنجیرانشان مورد تعرض وحشیانه سرمایه واقع شده است. تمامی این ها حقایق بدیهی روزگار توده های معلم است و ریشه تمامی این حقایق بدیهی درست در همان کارگر بودن و برده مزدی بودن معلمان نهفته است.

به همه این دلایل یک چیز مثل روز روشن است. معلمان برای تحقق هر سطح از مطالبات خویش جز مبارزه متحد و متشکل علیه سرمایه هیچ راه دیگری ندارند، درست همان گونه که کل طبقه کارگر هیچ راه دیگری در پیش روی خود ندارد. رئیس کانون صنفی معلمان سخت وارونه گویی می گوید وقتی معلمان را عضو دولت سرمایه داری معرفی می کند، وقتی تنها راه حصول مطالبات کارگران را مبارزه قانونی می داند، وقتی صنف سازی در چهارچوب قانونیت سرمایه داری را ظرف اعمال قدرت کارگران قلمداد می کند، وقتی رابطه معلم و نظام سرمایه داری را رابطه الفت و وحدت تصویر می کند، وقتی از معلمان می خواهد خیال هر نوع مبارزه علیه قدرت سیاسی سرمایه را از سر به در کنند. او در همه این موارد و در کل حرف هایی که بر زبان می راند، در کل رویکردهای سازمان متبوعش و در تمامی راهبردها و راحل هایی که ارائه می کند، دست به گمراه سازی کارگران معلم می زند.

بسیاری از معلمان در جرگه نیروها و فعالان آگاه تر طبقه کارگر قرار دارند. این را نیز نباید فراموش کنیم که بسیاری از فعالان مبارزات و اعتراضات معلمان تاریخاً  از همان بیماری هایی رنج برده اند که فعالان سایر بخش های طبقه کارگر دچار آن بوده اند. جمعیت کثیری از معلمان همواره زیر نام چپ و کارگر در حال پیکار بوده اند اما آنان هیچ کمکی به مبارزات ضد سرمایه داری طبقه خود نکرده اند. هیچ گاه دست به کار سازمانیابی جنبش ضدسرمایه داری کارگران و از جمله معلمان نشده اند. برای متشکل شدن کارگران به طور کلی از جمله معلمان حول مطالبات پایه ای ضدسرمایه داری طبقه شان تلاش نکرده اند. خیلی از آن ها روزگاری به سازمان های چریکی روی کردند. شمار بسیار زیادی از آنان به شکلی دردناک به مصالح و ملاط احزاب و جریانات سراپا ضدکارگری اردوگاهی تبدیل شدند. در روزهای بعد از قیام بهمن سازمان های دموکراتیک محافل مختلف چپ خلقی را پر کردند. بعدها به شکل های دیگر حلق آویز رفرمیسم چپ شدند. این طور بگوییم در این زمینه نیز معلمان همان سرنوشتی را پیدا کردند که فعالان سایر بخش های کارگری از سر گذراندند. تا امروز بدبختانه و متاسفانه چنین بوده و چنین رفته و اینک سخن از حال و فردا است. باید از افتادن به دام توهم بافی های امثال رئیس کانون صنفی معلمان پرهیز کرد. باید رفرمیسم سندیکالیستی و اتحادیه ای را به صاحبان کاسبکار آن ها واگذار کرد. باید جنبش طبقه کارگر و از جمله معلمان را از ورطه ترفندبازی های رفرمیست ها خارج  کرد. باید همه ما، همه بخش های طبقه کارگر، یکدل و یکصدا حول منشور مطالبات پایه ای طبقه کارگر به صورت شورایی و سراسری علیه سرمایه متشکل شویم. تنها در این صورت است که می توانیم مطالبات جاری خود را بر سرمایه داران و دولت آن ها تحمیل کنیم. 

کارگران علیه سرمایه متشکل شویم !

کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه تهران)

21 شهریور 87

www.hamaahangi.com

hamaahangi@gmail.com

نوشته شده توسط آبیدر در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 18:10 | لینک ثابت |

سر انجام امروز، دادگاهی آقای "مهرداد امین وزیری" توسط حاميان نظام سرمايه‌داری آغاز گرديد. قابل ذکر است که‌ "مهر داد" چند ماه‌ قبل به اتهام گرفتن عکس گرفتن از آقای "محمود صالحی" در بیمارستان "توحید" سنندج توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی دستگیر شده بود.

 

"مهرداد امین وزیری" در آخرین مرحله دادگاهی که در دادگستری شهر "سنندج" برگزار شد، به پرداخت 300 هزار تومان جریمه نقدی محکوم گرديد و همچنين تلفن همراه وی توسط دادگاه ضبط گردید. شايان ياد آوری است که‌‌ آقای "مهرداد امين وزيری" عضو "کميته‌ دفاع از محمود صالحی" بود.

 

سنندج- شرمين

نوشته شده توسط آبیدر در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 18:8 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar